عمر در زمان خلافتش سخنرانى كرد و گفت : ما هفت نفر بوديم با رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - كه بر اثر خوردن برگ درختان ، گوشهء لبهايمان زخم شده بود تا اين كه من مقدارى شير به دست آورده آن را بين خود و سعد تقسيم كردم ، و امروز هر كدام ما فرمانرواى شهر و ديارى هستيم ، و هيچ نبوّتى نبوده جز اين كه با گذشت زمان به پادشاهى و سلطنت مبدّل شده است .
و امّا دوّم : ابو احمد عسكرى نقل كرده كه : عمر با وليد بن مغيره - به منظور تجارت براى وليد - به شام مىرفتند و در آن موقع عمر هيجدهساله بود ، و كارش براى وليد ، شترچرانى و حمل بارها و نگهدارى كالاهاى او بود ، و چون به « بلقا » رسيدند ، يكى از علماى روم با آنان برخورد نموده ، عالم پيوسته به عمر نگاه مىكرد ، نگاههايى طولانى ، و آنگاه به عمر گفت : گمانم نام تو عامر يا عمران يا مانند اينها باشد ، عمر پاسخ داد : اسم من عمر است .
عالم گفت : رانهايت را برهنه كن ، و چون برهنه كرد بر يكى از آنها خال سياهى به قدر كف دستى بود ، عالم از عمر خواست سرش را برهنه كند ، پس اصلع بود ، عالم از او خواست بر دستش تكيه كند ، و او چپدست بود سپس عالم به او گفت : تو پادشاه عرب خواهى شد .
عمر خندهاى مسخرهآميز بر لبان گرفت .
عالم گفت : مىخندى ؟ به حق مريم بتول تو پادشاه عرب و فارس و روم خواهى شد ، عمر با بىاعتنايى عالم را ترك گفت و به كار خود مشغول گرديد ، و بعدا كه شرح اين قصّه را نقل مىكرد مىگفت كه : آن عالم رومى در آن سفر ، پيوسته مرا همراهى مىنمود تا زمانى كه وليد كالاهاى خود را فروخت و . . . « 1 »
آرى ، تنها كسى كه متصف به صفات خلفاى بر حق الهى بوده ( آنان كه نمىگيرند مگر به حق و صرف نمىكنند مگر در حق ) امير المؤمنين على - عليه السلام - است . چنانچه دوست و دشمن و خود عمر دربارهء او به اين مطلب اقرار نمودهاند . چنانچه عمر در شوراء گفت : على كسى است كه اگر شمشير بر گردنش
هامش
( 1 ) - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ، ج 3 ، ص 143 .