مىرفتند و نزد آن نماز مىخواندند . عمر به مردم گفت : مىبينم شما را كه به پرستش « عزّى » بازگشتهايد ، از اين پس كسى را نزد من نياورند كه چنين عملى انجام داده باشد و گرنه او را مىكشم آن گونه كه مرتدّ كشته مىشود . و آنگاه دستور داد درخت را بريدند « 1 » .
49 - عمر و قيافهشناس
( 1 ) ابن قتيبه در « عيون » آورده : دو نفر بر سر يك كودك با هم نزاع مىنمودند .
هر كدام از آنان كودك را از خود مىخواند ، خصومت به نزد عمر بردند ، عمر از مادر كودك سؤال نمود ، او گفت : هر دوى آنها با فاصلهء يك حيض با من مباشرت نمودهاند ، عمر دو نفر قيافهشناس را طلبيد ، يكى از آن دو گفت : آشكار بگويم يا پنهان ؟ كودك از هر دوى آنهاست . عمر چنان او را زد كه نقش بر زمين گرديد ، و سپس از ديگرى پرسش كرد ، دوّمى هم مانند اول اظهار نظر نمود . عمر گفت : من نمىدانستم چنين چيزى امكانپذير است ، ولى مىدانستم كه چند سگ نر با يك ماده سگ جمع شده ، هر تولهاى از او به يك نر مربوط مىشود « 2 » .
مؤلف : عجبا از اين اجتهاد و استكشاف حكم ! پس بنا بر آنچه كه عمر استنباط نموده ، تعدّد ازواج بلا مانع خواهد بود !
50 - حكم بدون دليل
( 2 ) در « اغانى » آمده : عمر مردى از قريش را به نام ابو سفيان مأمور كرد تا در قراء و روستاها بگردد و كسانى را كه هيچ قرآن نمىدانستند مجازات و تنبيه كند .
فرستاده عمر مأموريت را آغاز نموده تا اين كه به محلّهء بنى نبهان رسيد ، در آنجا به پسر عموى زيد الخيل كه اوس نام داشت برخورد نمود ، اوس هيچ قرآن نمىدانست
هامش
( 1 ) - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 1 ، ص 59 .
( 2 ) - عيون ، ج 4 ، ص 69 .