همين نحو تفسير كردهاند .
و عجب اين كه عمر از يك طرف با ضبيع به جرم سؤال نمودنش از تفسير آيات قرآن اين گونه برخورد مىكند و از سوى ديگر از وصيت كردن رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - جلوگيرى مىكند و مىگويد : « حسبنا كتاب اللّه ؛ قرآن براى ما كافى است » . در حالى كه خودش معناى « ابّ » را كه به معناى « علوفهء دام » است نمىدانسته .
47 - من نبودم ، دوستم بود
( 1 ) دميرى در « حيوة الحيوان » از قبيصة بن جابر نقل كرده كه مىگويد : در حال احرام آهويى صيد كردم ، پس در حكم آن شك نمودم از اين رو نزد عمر رفته تا حكم مسأله را از او جويا شوم ، ديدم مردى سفيد چهره و لاغراندام در كنار او نشسته است ، او عبد الرحمن بن عوف بود . مسألهام را از عمر پرسيدم ، عمر به عبد الرحمن رو كرد و به او گفت : به نظر تو قربانى گوسفندى براى او كافى است ؟
عبد الرحمن گفت : آرى .
پس عمر به من گفت : تا گوسفندى ذبح كنم . و چون از نزد او برخاستم مردى كه همراهم بود به من گفت : مثل اين كه امير المؤمنين - عمر - حكم مسأله را بلد نبود و از ديگرى پرسيد . عمر بعضى از سخنان او را شنيد ، پس با تازيانه ضربهاى به او زد و آنگاه هم متوجّه من شد تا مرا نيز بزند ولى من گفتم من كه چيزى نگفتم ، رفيقم بود ، پس از من صرفنظر كرد « 1 » .
48 - برداشت عمر
( 2 ) ابن ابى الحديد آورده : مردم پس از وفات رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - در كنار درختى كه آن حضرت در زير آن با مسلمانان بيعت ( بيعة الرضوان ) نموده بود
هامش
( 1 ) - حياة الحيوان ، ج 2 ، ص 125 ، عنوان « ظبى » .