چنانچه در « كافى » « 1 » در اين خصوص روايتى آمده است .
42 - تازيانه به جاى هديه
( 1 ) در « كامل » ابن اثير آمده : از جمله مرتدين قبيلهء سليم ابو شجرة بن عبد العزى سلمى پسر خنساء ( شاعره معروفه ) بوده . وى قصيدهاى سرود كه شعر اولش اين است :
صحا القلب عمّن هواه وا قصرا * و طاوع فيها العاذلين وا بصرا
تا اين كه گفته :
فرويت رمحى من كتيبة خالد * و انّى لأرجو بعدها ان اعمّرا
و پس از مدتى باز مسلمان شده و در زمان خلافت عمر به مدينه رفت ، پس عمر را ديد كه از مستمندان دستگيرى مىكند ، پيش رفت و از او درخواست كمك نمود ، عمر به او گفت تو كيستى ؟
ابو شجره خود را معرفى كرد ، عمر او را شناخت و به او گفت : فهميدم تو كيستى تو همان دشمن خدائى ، نه به خدا سوگند چيزى به تو نخواهم داد آيا تو آن كسى نيستى كه مىگفتى :
فرويت رمحى من كتيبة خالد * و انّى لارجو بعدها ان اعمّرا
و تازيانه را بر سرش فرود آورد ، در اين موقع ابو شجره بسرعت دويد و سوار بر شترش شده به قوم خود ملحق گرديد و گفت :
ضنّ علينا ابو حفص بنائله . * و كلّ مختبط يوم له ورق « 2 »
43 - عمر و تقاضاى اعرابى
( 2 ) در « نهايه » ابن اثير آمده : مرد عربى به عمر گفت : شترم از حركت بازايستاده
هامش
( 1 ) - فروع كافى ، ج 6 ، ص 21 ، ح 17 .
( 2 ) - كامل ، ج 2 ، ص 28 .