عمر : واى بر تو ! شنيدى آن مرد چه گفت ؟ !
جارود : آرى ، ولى چه ارتباطى با اين موضوع دارد ؟
عمر : از اين مىترسيدم كه مردم تو را بشناسند و بگويند اين امير است ، پس دوست داشتم قدرى تو را تحقير نموده از مقامت بكاهم « 1 » .
مؤلف : براى مثل چنين اعمالى بوده كه مىگفتند : « تازيانهء عمر از شمشير حجاج ترسناكترست » « 2 » .
38 - رفتارى مشابه با ابىّ بن كعب
( 1 ) و نيز آمده : عمر ديد گروهى به دنبال ابىّ بن كعب راه مىرفتند ، عمر تازيانهاش را براى ابىّ كشيد .
ابىّ گفت : يا امير المؤمنين ! از خدا بترس !
عمر گفت : پس اين گروه كيستند كه به دنبال تو مىآيند « 3 » .
39 - عمر و غيلان ثقفى
( 2 ) و همچنين ابن ابى الحديد آورده : غيلان بن سلمهء ثقفى مسلمان شد در حالى كه ده زن داشت ، رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - به او فرمود : چهارتا از زنانت را بگذار و بقيه را طلاق ده غيلان اين كار را كرد ، تا اين كه در زمان خلافت عمر چهار زنش را طلاق داده و اموالش را بين فرزندانش قسمت نمود ، عمر اين را بشنيد ، پس غيلان را به نزد خود احضار نموده به وى گفت : گمانم كه شيطان خبر مرگ تو را در دلت انداخته و بدين سبب زنانت را طلاق داده تا آنان را از ميراث محروم نمايى ، و شايد بيش از اندك زمانى زنده نباشى ، به خدا سوگند زنان و اموالت را باز
هامش
( 1 ) - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 3 ، ص 112 .
( 2 ) - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 3 ، ص 113 .
( 3 ) - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 1 ، ص 175 .