بود روزى من و او به تنهايى با هم قدم مىزديم و عمر با خود حديث نفس مىكرد و با چوبدستى خود پاهايش را نوازش مىداد ، تا اين كه به من رو كرده و گفت : اى ابن عباس ! مىدانى چرا من بعد از رحلت رسول خدا آن سخن را - كه پيغمبر وفات ننموده است - گفتم ؟
ابن عباس : نمىدانم ، خودت بهتر مىدانى .
عمر : به خدا سوگند به خاطر اين آيه بود : «
وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً
» « 1 » .
« و ما همچنان شما مسلمين را به آيين اسلام هدايت كرديم تا گواه مردم باشيد و پيغمبر بر شما گواه باشد » .
و چنين اعتقاد داشتم كه رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - زنده خواهد ماند تا بر پايان اعمال امّتش گواهى دهد ، و جز اين علتى نداشته است « 2 » .
مؤلّف : هرگاه عمر با ديدن قرائن و شواهد قطعى بر وفات رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - مانند مشاهدهء حالت احتضار آن حضرت و غير آن به وفات آن بزرگوار يقين ننموده ، چگونه با آيهاى كه ابو بكر برايش خوانده باور نموده است ، با اين كه آن آيه دلالتى بر وقوع مرگ ندارد . و فقط متضمن تعليقى است ، و تعليق هم صحيح است كه به امر محالى تعلق گيرد چه رسد به ممكن غير موجودى ، و ابو بكر نمىدانسته آيهاى را كه دلالت تام بر وفات پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - داشته تلاوت كند «
إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ
« 3 » ؛ اى پيغمبر تو مىميرى و همه مىميرند » .
و اما عذرى كه عمر براى آن انكارش اظهار داشته ، در حقيقت بهانهاى بيش نيست ، و واقع مطلب اين بوده كه ابو بكر در هنگام رحلت رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - در « سنح » ( محلّى نزديك مدينه ) بوده و عمر خواسته با القاى آن شبهه در اذهان مردم آنان را در حال شك و ترديد و تحيّر نگهداشته تا ابو بكر از سفر بازگشته
هامش
( 1 ) - سورهء بقره ، آيهء 142 .
( 2 ) - عقد الفريد ، ج 2 ، ص 209 ( چاپ مصر ) .
( 3 ) - سورهء زمر ، آيهء 30 .