گريه مىكنى ؟
پيرزن : دخترم ! خوراك من عبارت است از يك نان جو با اندكى نمك و بازهم هم گريه كرد و گفت : حالا هم وقت غذا خوردنم نيست ، و من پس از خواندن نماز عشاء غذا مىخورم پس برخاست و به نماز مشغول شد تا اين كه از نماز عشاء فارغ گرديد ، من يك قرص نان جو و مقدارى نمك برايش آوردم آنگاه به من گفت :
مقدارى خاكستر برايم بياور ، چون آوردم خاكسترها را با نمك مخلوط نموده با سه لقمه نان افطار كرد و باز به نماز ايستاد و تا سپيدهدم نماز خواند و من چون اين رفتار را از او ديدم به وى نزديك شده بر سرش بوسه زدم و گفتم : برايم دعا كن ، خداوند مرا بيامرزد ؛ زيرا دعاى تو مستجاب است . در اين موقع به من گفت : تو دخترى زيبا هستى و من هنگامى كه از خانه خارج مىشوم بر تو مىترسم تنها بمانى ، بايد زنى در كنار تو باشد ، و من دخترى عابده و خردمند دارم كه از تو بزرگتر است ، اگر بخواهى او را نزد تو بياورم تا يار و همراز تو باشد .
گفتم : چرا نخواهم ؟
پس برخاست و از خانه بيرون رفت ولى پس از زمانى خود تنها برگشت .
گفتم : چرا خواهرم را به همراه نياوردى ؟
گفت : دختر من با كسى انس نمىگيرد و زنان مهاجر و انصار به خانهء تو زياد رفت و آمد مىكنند و مزاحم انجام عباداتش مىشوند .
گفتم : تا موقعى كه دختر تو در خانهء من است نمىگذارم كسى به خانه بيايد ، پيرزن رفت و پس از ساعتى برگشت و زنى با او بود كه تمام بدن خود را در لباسش پيچانده بود و فقط چشمانش پيدا بود ، و بر در اتاق ايستاد ، گفتم : چرا داخل نمىشوى ؟
عجوزه گفت : از ديدار تو چنان خوشحال شده كه از خود بى خود گشته است .
گفتم : الآن مىروم در خانه را مىبندم تا كسى وارد نشود . رفتم در را بستم و به دختر چسبيده و گفتم صورتت را باز كن ، ولى قبول نكرد ، پس روپوش را از سرش برداشتم ناگهان ديدم جوانى است با ريش سياه و دست و پا خضاب بسته با لباس
قضاء أمير المؤمنين على بن أبى طالب ( ع ) ( قضاوتهاى امير المؤمنين ع ) ( فارسي ) — صفحة 297
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٢٩٧