زنان ، پس من زارى و فزع نموده به او گفتم : چرا مرتكب چنين جنايتى شدى ؟ ! برخيز و از خانه بيرون شو ! مگر از سطوت عمر نمىترسى ؟ و خواستم از او دور شوم كه بناگاه به من چسبيد و من در دستش مانند گنجشكى بودم در چنگال عقابى پس با من مباشرت نمود و از شدت مستى كه داشت بر زمين افتاد و بيهوش گرديد ، و من با كاردى كه بر كمرش بسته بود سر از بدنش جدا كردم و به درگاه خدا عرضه داشتم :
« خدايا ! تو مىدانى كه اين مرد به من ستم نموده و مرا رسوا كرده است و من بر تو توكل مىكنم ، اى خدايى كه هرگاه بندهاى بر او توكل كند او را كفايت نمايد ! اى خدايى كه نيكو پردهپوشى » . و چون شب شد جسدش را برداشته و در محراب مسجد انداختم ، و از او آبستن شدم . و چون فرزند را زاييدم ، خواستم او را بكشم ولى گفتم خطاست او را قنداق نموده در محراب مسجد افكندم . اين ماجراى من بود اى پسر عم رسول خدا !
عمر گفت : گواهى مىدهم كه از رسول خدا شنيدم كه فرمود : « من شهر علمم و على در آن است » .
و نيز فرمود : « برادرم على به حق سخن مىگويد » .
و آنگاه گفت : يا ابا الحسن ! حكم آنان چيست ؟
امير المؤمنين - عليه السلام - فرمود : مقتول ديهاى ندارد ؛ زيرا مرتكب گناهى بزرگ شده است و بر زن حدى نيست ؛ زيرا بدين عمل مجبور شده ، و سپس به زن فرمود : عجوزه را بياور تا حق خدا را از او بگيرم .
زن گفت : سه روز به من مهلت دهيد ، امير المؤمنين به دايه فرمود : فرزند را به مادرش رد كن ! زن فرزند را به خانه برد و فردا در جستجوى پيرزن از خانه بيرون رفت و ناگهان او را در كوچهاى ديد ، پس او را بگرفت و كشانكشان به نزد على - عليه السلام - آورد ، چون به نزد حضرت رسيدند ، حضرت على - عليه السلام - به پيرزن فرمود : اى دشمن خدا ! مىدانى كه من على بن أبي طالب هستم و علم من علم
قضاء أمير المؤمنين على بن أبى طالب ( ع ) ( قضاوتهاى امير المؤمنين ع ) ( فارسي ) — صفحة 298
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٢٩٨