نموده به درگاه الهى عرضه داشت : « اى فريادرس درماندگان ! و اى پناه دردمندان ! » .
و آنگاه با دايه به مسجد رفت . و چون بر حضرت على - عليه السلام - وارد گرديد ، آن حضرت به وى فرمود : تو مىگوئى يا من بگويم ؟ !
زن : خودم مىگويم .
على - عليه السلام - : پس بگو !
زن : من دختر مردى از انصارم ، پدرم عامر بن سعد خزرجى در يكى از غزوات رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - در ركاب آن حضرت كشته شد . مادرم نيز در عهد خلافت ابو بكر از دنيا درگذشت و من خود تنها مانده با زنان همسايه انس مىگرفتم ، و يك روز كه با چند تن از زنان مهاجر و انصار نشسته بودم ، پيرزنى فرتوت كه تسبيحى در دست داشت ، عصا زنان به نزد ما آمد و از نام همهء زنان پرسش نمود . تا اين كه به من رسيد گفت : اسم تو چيست ؟
گفتم : جميله .
- دختر كيستى ؟
- دختر عامر انصارى .
- پدر دارى ؟
- خير .
- ازدواج كردهاى ؟
- نه .
پس به حال من ترحم نموده گريه كرد و گفت : مايل نيستى زنى نزد تو آمده به تو كمك كند و انيس و مونس تو باشد .
دختر : بله مايلم .
پيرزن : من حاضرم براى تو مادرى مهربان باشم ، من خوشحال شده گفتم : بفرما خانه خانهء توست و امر امر تو ، آنگاه آبى از من خواست وضو گرفت و من در موقع غذا ، نان و شير و خرما برايش مهيا كردم و چون آنها را ديد گريه كرد ، گفتم : چرا
قضاء أمير المؤمنين على بن أبى طالب ( ع ) ( قضاوتهاى امير المؤمنين ع ) ( فارسي ) — صفحة 296
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٢٩٦