پيامبر - صلّى اللّه عليه و آله - است اكنون حقيقت حال را بگو !
پيرزن گفت : من اين زن را نمىشناسم و از قضيه اطلاعى ندارم !
امير المؤمنين به وى فرمود : قسم مىخورى ؟
پيرزن : آرى .
حضرت به او فرمود : دستت را روى قبر رسول خدا بگذار و سوگند ياد كن ، و چون پيرزن سوگند ياد كرد ناگهان صورتش سياه شد . امير المؤمنين دستور داد آيينهاى آوردند ، و چون پيرزن در آيينه نگاه كرد و صورت خود را سياه ديد از روى ندامت صيحه زد ، على - عليه السلام - به درگاه خدا عرض كرد : بار خدايا ! اگر اين زن راستگوست صورتش را سفيد گردان ، ولى آن سياهى بر طرف نشد ، حضرت به وى فرمود : چگونه توبه كردهاى با آن كه خداوند از سر تقصير تو نگذشته است ؟ !
آنگاه عمر دستور داد پيرزن را از مدينه خارج كرده سنگسارش نمايند « 1 » .
ابن ابى الحديد اين قضيه را بطور اختصار نقل كرده و مىگويد اين ماجرا در زمان عمر اتفاق افتاده است .
3 - دخترى كه به زنا متهم شد !
( 1 ) در « خرائج » راوندى است كه نه يا ده برادر در قبيلهاى از قبايل عرب زندگى مىكردند و تنها يك خواهر داشتند كه بسيار به او علاقهمند بودند ، آنان به خواهر گفتند : هر چه خداوند به ما روزى مىدهد نزد تو مىسپاريم و تو ازدواج نكن ؛ زيرا به غيرت ما نمىگنجد كه تو ازدواج نمايى ، خواهر با آنان موافقت كرد و به خدمتگزارى آنان پرداخت . برادران نيز خواهر را گرامى مىداشتند ، تا اين كه روزى خواهر پس از پاكى از عادت ماهيانه براى غسل نمودن بر سر چشمهء آبى رفت و در ميان آب نشست ، اتفاقا زالويى در جوف او داخل شد و پس از مدتى زالو بزرگ شده و شكم زن بالا آمد ، برادران پنداشتند كه خواهر آبستن شده و به آنان خيانت
هامش
( 1 ) - درر المطالب .