چسبيد .
زن گفت : مرا رها كن !
دايه گفت : تو را رها نمىكنم تا به نزد على بن أبي طالب ببرم ، زن مضطرب شد و گفت : على مرا در ميان مردم رسوا مىكند و اگر چنين كنى در روز قيامت با تو مخاصمه خواهم كرد ، دايه حرفش را گوش نكرد و خواست او را ببرد در اين موقع زن به دايه گفت : مرا رها كن تو را به خانه مىبرم و دو برد يمنى و يك حلّهء صنعايى و سيصد درهم هجرى به تو مىدهم ، دايه قبول كرد و با زن به خانه رفت ، و اموال را گرفت ، آنگاه به دايه گفت : اگر طفل را در روز عيد قربان بازآورى همين هدايا را به تو خواهم داد . و چون مردم از نماز عيد برگشتند امير المؤمنين - عليه السلام - دايه را طلبيده به وى فرمود : اى دشمن خدا ! سفارش مرا چه كردى ؟
دايه گفت : كسى را نديدم .
آن حضرت به وى فرمود : به حق صاحب اين قبر ( اشاره به قبر پيغمبر ) دروغ مىگويى . آن زن آمد و طفل را از تو گرفت و بر صورتش بوسه زد و به تو رشوهاى داد و گفت : اگر در روز عيد قربان او را بياورى همين هدايا را نيز به تو خواهم داد .
دايه بر خود بلرزيد و گفت : اى پسر عم رسول خدا ! مگر غيب مىدانى ؟ !
على - عليه السلام - فرمود : جز خدا كسى غيب نمىداند و ليكن رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - اين قضيه را به من خبر داده است .
زن گفت : بهترين گفتار ، گفتار راست است . و ماجرا همان بود كه فرموديد ، اكنون اگر دستور دهيد زن را حاضر كنم .
على - عليه السلام - فرمود : هنگامى كه آن زن تو را به خانه برد از آن منزل به منزل ديگرى منتقل شد ، حال بايد صبر كنى تا روز عيد قربان او را بياورى تا خداوند از سر تقصير تو درگذرد . زن گفت : اطاعت مىكنم . و چون روز عيد قربان شد دايه به آن محل رفت و زن نيز آمد و طفل را گرفت و صورتش را بوسيد و آنگاه به دايه گفت : با من بيا تا آنچه به تو وعده دادهام به تو بدهم .
دايه گفت : هرگز تو را رها نمىكنم ، در اين موقع زن سر به سوى آسمان بلند
قضاء أمير المؤمنين على بن أبى طالب ( ع ) ( قضاوتهاى امير المؤمنين ع ) ( فارسي ) — صفحة 295
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٢٩٥