تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قضاء أمير المؤمنين على بن أبى طالب ( ع ) ( قضاوتهاى امير المؤمنين ع ) ( فارسي ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣
حضرت امير : آيا به فلان مرد ، فرزند فلان در پنهانى بطور عقد غير دائم ، ازدواج نكردى و پس از چندى پسر زاييدى و چون از عشيره و بستگانت بيم داشتى طفل را در آغوش كشيده و شبانه از منزل بيرون شدى و در محل خلوتى فرزند را بر زمين گذارده و در برابرش ايستاده و عشق و علاقه‌ات نسبت به او در هيجان بود ، دوباره برگشتى و فرزند را بغل كردى و باز به زمين گذاردى و طفل ، گريه مىكرد و تو ترس رسوايى داشتى ، سگهاى ولگرد اطرافت را گرفته و تو با تشويش و ناراحتى مىرفتى و برمىگشتى ، تا اين كه سگى بالاى سر پسرت آمد و او را گاز گرفت و تو بخاطر شدت علاقه‌اى كه به فرزند داشتى سنگى به طرف سگ انداخته سر فرزندت را شكستى ، كودك صيحه زد و تو مىترسيدى صبح شود و رازت فاش گردد ، پس برگشتى و اضطراب خاطر و تشويش فراوان داشتى ، در اين هنگام دست به دعا برداشته و گفتى : بار خدايا ! اى نگهدارندهء وديعه‌ها . زن گفت : بله ، به خدا سوگند همين بود تمام سرگذشت من و من از گفتار شما بسى در شگفتم . پس امير المؤمنين - عليه السلام - به جوان رو كرد و فرمود : پيشانيت را باز كن ، و چون باز كرد آن حضرت جاى شكستگى پيشانى جوان را به زن نشان داد و به او فرمود : اين جوان پسر توست و خداوند با نشان دادن آن علامت به او نگذاشت به تو نزديك گردد ؛ و همان گونه كه از خدا خواسته بودى فرزندت را حفظ كند ، او را برايت نگهداشت ، پس شكر و سپاس خداى را به جا بياور « 1 » .

2 - ماجرايى شگفت‌آور

( 1 ) ابن عباس گويد : روزى عمر در زمان خلافتش براى اداى فريضهء صبح به مسجد آمد ديد كسى در محراب خوابيده است ، عمر به غلام خود گفت : او را براى نماز خواندن بيدار كن ، غلام پيش رفت ، ديد لباس زنانه به تن دارد ، تصور كرد زنى
هامش
( 1 ) - مناقب ، سروى ، ج 1 ، ص 424 .
قضاء أمير المؤمنين على بن أبى طالب ( ع ) ( قضاوتهاى امير المؤمنين ع ) ( فارسي ) — صفحة 293 | الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) / سيد على محمد موسوى جزايرى