فصل پنجاه و سوم معجزات و كرامات
1 - زنى كه خواست با پسر خود ازدواج كند
( 1 ) امير المؤمنين - عليه السلام - به « وشاء » فرمود : به محلتان برو ! زن و مردى را بر در مسجد مىبينى با هم نزاع مىكنند آنان را به نزد من بياور ، وشاء مىگويد بر در مسجد رفتم ديدم زن و مردى با هم مخاصمه مىكنند ، نزديك رفتم و به آنان گفتم امير المؤمنين شما را مىطلبد ، پس همگى به نزد آن حضرت رفتيم .
على - عليه السلام - به جوان فرمود : با اين زن چهكار دارى ؟
جوان : يا امير المؤمنين ! من اين زن را با پرداخت مهريهاى به عقد خود درآوردم و چون خواستم به او نزديك شوم ، خون ديد و من در كار خود حيران شدم . امير المؤمنين - عليه السلام - به جوان فرمود : اين زن بر تو حرام است و تو هرگز شوهر او نخواهى شد .
مردم از شنيدن اين سخن در اضطراب و تعجب شدند .
على - عليه السلام - به زن فرمود : مرا مىشناسى ؟
زن : نامتان را شنيده ، ولى تا كنون شما را نديده بودم .
على - عليه السلام - تو فلان زن دختر فلان و از نوادگان فلان نيستى ؟
زن : آرى ، به خدا سوگند .