هامش
اعتنايى نخواهند داشت . اما هرآينه اگر بركنارشان نمودى ، خواهند گفت كه خلافت را بدون شورا بدست آورد و اوست كه يار ما را كشت و مردم را بر تو بسيج كنند و اهل شام و عراق بر تو يورش آورند گرچه من از طلحه و زبير چندان ايمن نيستم كه بر تو حمله آورند . من به تو پيشنهاد مىكنم كه معاويه را ابقا كنى و اگر بيعت نمود به تو قول خواهم داد كه او را از منزلش بركنم . على گفت : جز شمشير هيچ به وى نخواهم داد . سپس اين شعر شاعرى را شاهد آورد :و ما ميته ان متها غير عاجز * بعار إذا ما غالت النفس غولهامرگى كه در آن پر توان بميرى ننگ نيست آنگاه كه نفس به سراشيبى مرگ بيفتد .
طبرى : 3 / 462 .
پس گفتم : اى امير مومنان تو دلير مردى هستى اما در جنگ صاحب راى نيستى . آيا سخن رسول خدا ( ص ) را نشنيدى كه مىگفت : جنگ نيرنگ است ؟ على گفت : آرى . ابن عباس گفت : به خدا سوگند اگر سخنم بشنوى كارى خواهم كرد كه بعد از آمدن نزد تو كارى كنند كه تو خواهى و چنان به فرجام كارها بنگرند كه توان تشخيص درست را نيابند بدون آنكه بر تو كاستى رود يا به گناه افتى . على گفت : از سخنان تو و معاويه بر چيزى نيستم . ابن عباس گفت : به او گفتم : به مال خود در ينبع بپيوند و در ( خانهات ) را بر خود ببند زيرا كه عرب به چهار سو روند و سپس آشوب گيرند و غير تو را نخواهد يافت ( به تو پناه خواهند آورد ) . با اين قوم هم به جنگ مشتاب كه در اين صورت فردا مسئوليت خون عثمان را به گردنت خواهند انداخت . اما على سخن مرا نپذيرفت و گفت : بر توست كه مشورتت را بر من عرضه كنى و در آن بنگرم و اگر سخنت را رد نمودم از من اطاعت نمايى . گفتم : عمل كن كه اطاعت آسانترين چيزى است كه نسبت به تو روا مىدارم . على گفت : از تو مىخواهم به شام روى كه ولايت آن را به تو سپردم . گفتم : اين راى ( درستى ) نيست . معاويه مردى از بنىاميه است و پسر عموى عثمان و كارگزارش و ايمن نيستم كه گردن مرا به خونخواهى عثمان بزند . و كمترين كارى كه با من مىكند و در حقم خوبى كند اين است كه مرا به زندان افكند و مرا به سبب نزديكى با تو به داورى گيرد و هرگاه بر تو حمله برد بر من حمله برده است . اما ( درست آن است كه ) نامهاى كه براى احضار وى نوشته برايش ارسال