هامش
كنى و بنگرى كه چه پاسخ مىدهد . ابن عباس گفت كه على ( ع ) نامهاى را به دست بشير جهنى براى وى فرستاد . هنگامى كه وى با نامه بر معاويه وارد شد ، نامه را از وى گرفت و بر آنچه در آن بود آگاهى يافت و به چيزى پاسخ نگفت . اگر چنانچه جوابى هم فراهم مىكرد از اين گفته وى فراتر نمىرفت كه گفت :أدم إدامه حصن أو خذن بيدى * حربا ضروسا تشب الجزل و الضرما
فى جاركم و ابنكم اذ كان مقتله * شنعاء شيبت الاصداغ و اللم ما
اعيى المسود بها و السيدون فلم * يوجد لها غيرنا مولى و لا حكمابه محكمكردن ديوارههاى دژ ادامه بده يا دستم بگير ( به ) جنگى سخت كه به خشك ( و تر ) آتش افكند در همسايه و فرزند شما چنان قتلش فجيع بود ، كه نوزادان و ديوانگان را پير كند
رعيت و سروران را در آن خسته و بيچاره نمود و جز ما سرور و داورى براى آن يافت نشد .
تاريخ طبرى : 3 / 464 ، الفتوح : 1 / 504 ، الامامه و السياسه : 1 / 68 .
پس از گذشت سه ماه از قتل عثمان و در اواخر ماه صفر ، معاويه مردى از بنى عبس را فراخواند و طومارى مهر شده به وى داد كه در آن هيچ نوشتهاى نبود و عنوانش چنين بود : از معاويه بن ابو سفيان به على بن ابى طالب . و به عبسى گفت : هرگاه به مدينه رسيدى در روز وارد شو و طومار را در حضور مردم به على بده كه چون مهر آن را باز كند و آن را تا آخر بگشايد و هيچ در آن نبيند ، خواهى ديد كه از تو خواهد پرسيد : خبر چيست ؟ پس به او چنين و چنان بگو . و اين سخنان را به سر با عبسى گفت . معاويه سپس بشير جهنى فرستاده على ( ع ) را خواند و ساز و برگ سفرش را با فرستاده خود آماده كرد و آن دو در هشتم ربيع الاول به مدينه رسيدند .
فرستاده معاويه هنگام ورود به مدينه طومار را بر دست خود بالا گرفت و مردم درپى او روان شدند تا جواب معاويه را بدانند و دانستند كه او تعرض و آشوبگرى مىكند . فرستاده بر على بن ابى طالب ( ع ) وارد شد و طومار را به وى داد . على مهرش را گشود و تا آخر آن را باز كرد اما نوشتهاى در آن نيافت . پس به فرستاده گفت : شام را چگونه واگذاشتى ؟ گفت : ايمن هستم ؟