مىدانست و نيك دريافته بود كه خردتر از آن است كه در آن طمع ورزد چرا كه وى آزاد شدهاى از فرزندان آزادشدگان ( طلقاء ) بود حال آنكه در ميان مسلمانان پيشگامان و مقربانى بودند ( به خلافت سزاوارتر ) . . . معاويه اين سخن عمر بن خطاب را هم شنيده بود كه مىگفت : خلافت بر طلقاء حرام است . پس تنها دليل معاويه در يارى نرساندن به عثمان آن بود كه وى نيرومندى گروه مخالفان را با سر كردگانى چون طلحه و زبير مشاهده كرد و مىديد كه افكار عمومى با انقلاب عليه عثمان همراه است . بنابراين بيم داشت كه در صورت آشكاركردن پشتيبانى خود از عثمان ، مردم پس از پيروزى انقلاب عليه عثمان ، به سوى او روى آورند و آنچه بر عثمان رفت بر او نيز برود يا آنكه حداقل حكمرانى شام را از دست دهد . معاويه به انتظار ايستاد تا از فرصتها و شرايط پيشآمده ، مانند يك سياستمدار حرفهاى بهره گيرد . سياستمدارى كه نه به خويشاوند و غير خويشاوند اهميتى مىدهد و نه به آيين و ارزشى پايبند است و نه به آنچه از انقلابيون انتظار مىرود ، عمل مىنمايد . اين وضع معاويه بود كه مانند هرسياستمدار حرفهاى در هرزمان و مكانى مراقب دگرگونى اوضاع بود .
اسناد و شواهد فراوانى نيز در اين نيز وجود دارد .
بعد از كشتن عثمان و بيعت مردم با امام على ( ع ) آنچه معاويه در اختيار داشت فرو ريخت و او در حيرت و سرگردانى گرفتار آمد . او شك نداشت كه على ( ع ) او را از خلافت شام بر كنار خواهد كرد و احكام عادلانه و قاطع خود را بر همگان پياده خواهد كرد و مردم ، همگى در حقوق با يكديگر برابر خواهند شد و هيچ تبعيضى ميان افراد باقى نخواهد ماند . اما ديرى نپاييد كه آشوب جمل گره از كار فروبسته معاويه گشود . او كه تا پيش از اين از پشتيبانى عثمان دريغ ورزيده بود ، اينك خون او را دستاويز قرار داد ؛ درست مانند ياران جمل
فضائل الإمام علي ( ع ) ( فضيلتهاى امام على ع ) ( فارسى ) — صفحة 314
مساهمون: محمد جواد مغنية
ص٣١٤