آنگاه امام قرآنى به دست گرفت و فرمود : « چه كسى اين قرآن را گرفته و آنان را به آن بخواند و ( تا ) بهشت از آن وى باشد ؟ جوانى به نام مسلم به پا خاست و گفت : من . امام ( ع ) نظرى به وى افكند و گفت : اى جوان اگر آن را گرفتى دست راستت قطع خواهد شد . سپس آن را با دست چپ مىگيرى كه آن هم قطع خواهد شد و آنگاه با شمشير كشته خواهى شد . جوان گفت : ياراى اين كار ندارم . امام بار ديگر سخن نخست خود را بازگفت و ديگر بار جوان برخاست و امام آنچه را به وى گفته بود تكرار كرد و غلام بار ديگر نشست تا آنكه اين سخن بارها گفته شد . غلام برخاست و گفت : من اين قرآن را با وجود آنچه گفتى مىگيرم كه اين در راه خدا اندك است . پس قرآن را با دست راست گرفت و آن گروه را بدان خواند اما دست راستش را بريدند ، سپس قرآن را با دست چپ گرفته آنان را فراخواند كه اينبار دست چپش را قطع كردند و با شمشيرهايشان به وى حمله برده و او را كشتند . « 1 »
بعد از آن عمار بن ياسر ميان دو اردو رفت و آنان را به صلح و دورى از جنگ فرا خواند و نزديك عايشه رفت و گفت : چه مىخواهى ؟ گفت : به خونخواهى عثمان برآمدهام . عمار گفت : خداوند در اين روز ، گمراه و خونخواه بنا حق را بكشد . ابن ام كلاب نيز چنين سرود :
فمنك البداء و منك الغير * و منك الرياح و منك المطر
و انت امرت بقتل الامام * و قلت لنا إنه قد فجر
انديشه اين كار و پيشامدهاى روزگار و بادها و باران از توست
هامش
( 1 ) - الفتوح : 1 / 465 ، الجمهره : 162 ، الاغانى : 10 / 203 ، شرح النهج : 9 / 112 تحقيق محمد ابو الفضل ، تاريخ طبرى : 3 / 517 و 5 / 206 و 216 و 3 / 522 ، اسد الغابه : 3 / 308 ، نسب قريش : 193 ، مروج الذهب : 2 / 9 و 13 .