هامش
نهى فرمودن پيامبر ( ص ) از قتل بنى هاشم بهطور عام و عمويش بهطور خاص و تاكيد و اصرار و پافشارى وى بر اين امر نشانه آن است كه ايشان مىدانست اين افراد با اكراه به جنگ آورده شده و آزارى به وى نرساندهاند و آرزو مىكرد كه توفيق هدايت به سوى خدا را يابند با اين حال ابن البخترى از پذيرش اين امر سر باز زد و آن هنگامى بود كه مجذر بن زياد بلوى ، همپيمان انصار به وى اطلاع داد كه پيامبر ( ص ) آنها را از قتل وى نهى كرده است . ابن البخترى گفت : من و دوستم - جناده بن مليحه از بنى ليث - ؟ مجذر گفت : نه به خدا سوگند ما دوستت را رها نخواهيم كرد و پيامبر ( ص ) فقط ما را از قتل تو نهى فرمود . پس جنگ را برگزيد و مجذر او را به هلاكت رساند .
براى اطلاع بيشتر مراجعه شود به : الكامل ابن اثير : 2 / 89 ، تاريخ طبرى : 2 / 282 ، الصحيح من سيره النبى الأعظم : 3 / 172 ، سيره ابن هشام : 2 / 281 ، السيره الحلبيه : 2 / 168 ، شرح النهج : 14 / 133 و 183 ، البدايه و النهايه : 3 / 284 ، مجمع البيان : 4 / 559 و . . .
اما درمورد اسارت عباس هيچجاى شك و ترديدى وجود ندارد و تمامى اهل سير و اخبار كه در مورد بدر نوشتهاند ، آن را تاييد نمودهاند و آوردهاند كه پيامبر ( ص ) فرمود : صداى عمويم را كه از درد طناب اسارت به خود مىپيچيد شنيدم و خواب از چشمانم ربوده شد . پس ( ياران پيامبر ( ص ) ) به سوى او شتافته و آزادش كردند و آنگاه بود كه پيامبر ( ص ) خوابيد .
الكامل : 2 / 89 ، شرح النهج : 14 / 182 ، كنز العمال : 5 / 272 ح 5391 ، الصحيح من سيره النبى . . . :
3 / 520 ، البدايه و النهايه : 3 / 285 ، صحيح مسلم : 6 / 157 ، شواهد التنزيل : 1 / 511 ح 541 ، الاحكام السلطانيه : 2 / 46 ، معارف : 155 كه آورده : عباس گفت : اى رسول به خدا سوگند كه اين ( مرد ) بعد از آنى مرا اسير كرد كه مردى خوشسيما كه موى جلو سرش ريخته بود و بر اسبى ابلق سوار بود مرا به اسارت گرفت و اينك وى را در ميان جماعت نمىبينم ! مردى از انصار گفت :
اى رسول خدا من اسيرش كردم . گفت : خاموش باش كه خداوند تو را با فرشتهاى بزرگوار مورد تاييد قرار داد . پس پيامبر ( ص ) فرمود : اى ابو يسر چگونه عباس را اسير كردى ؟ گفت : اى رسول خدا مردى مرا بر وى يارى كرد كه تاكنون نظيرش را نديدهام و شكل و شمايلش چنين و چنان بود . پيامبر ( ص ) فرمود : فرشتهاى بزرگوار تو را يارى نمود . آنگاه رو به عباس نمود و فرمود : با