و وقتى كه خواستم آب بنوشم ، آب از مشك جريان يافت ، پس به من فرمود ، مشك را بگير ، من ندانستم كه چه كنم ، پس سرور آزادگان ، خود برخاست و مشك را گرفت تا من و اسبم هر دو سيراب شديم .
( 1 ) اين طبع بلند و عظمت نفس ، آن سپاه را تكان نداد و هيچكدام از آنان از اين اخلاق و الا متأثر نشد ، مگر حرّ كه ضمير بيدار و حسّاسش ، از اين نيكى و احسان ، اثر گرفته به نداى ضميرش از جاى جست و به امام پيوست و در خدمتش شهيد شد .
( 2 )
سخنرانى امام عليه السّلام
امام ، از واحدهاى آن لشكر ، استقبال نمود و براى آنان سخنانى شيوا ايراد فرمود و ضمن آن سخنان برايشان توضيح داد كه آن حضرت براى جنگ نيامده ، بلكه فرستادگان و نامههايشان به وى رسيد و او را به آمدن به سوى آنان تشويق نموده و او به آنان پاسخ مثبت داده است . آن حضرت پس از حمد و ستايش خداوند فرمود :
( 3 ) « اى مردم ! نزد خداى عزيز و جليل و شما عذر مىگزارم . . . كه من به سوى شما نيامدم مگر وقتى كه نامههايتان به سوى من آمد و فرستادگانتان آنها را برايم آوردند كه به سوى ما بيا ، ما را امامى نيست ، شايد خداوند به وسيلهء تو ما را بر هدايت فراهم آورد . اگر بر آن پايبند هستيد ، من اينك نزد شما آمدهام ، پس به من عهد و پيمانى بدهيد تا مطمئن گردم و اگر آمدن مرا دوست نداريد ، از نزد شما به جايى كه از آنجا آمدهام ، برمىگردم » ( 4 ) آنان از جواب بازماندند ؛ زيرا بسيارى از آنان با آن حضرت براى آمدن به