تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١
« مادرت به عزايت بنشيند ! از ما چه مىخواهى ؟ » . ( 1 ) حرّ ، سر به زير افكند و به فكر فرورفت و سپس سر برداشت و مؤدبانه خطاب به امام گفت : « به خدا ! اگر از عرب ، شخصى غير از تو چنين حرفى به من بزند ، از ياد كردن مادرش به عزا ، خوددارى نمىكردم ، هر كه خواهد باشد ، ولى به خدا ! من راهى براى ياد كردن مادرت ندارم ، جز به بهترين صورتى كه بر آن توانا باشم . . . » . خشم امام فرو نشست و به او فرمود : « از ما چه مىخواهى ؟ » . - مىخواهم كه تو را نزد ابن زياد ببرم . امام بر او فرياد كشيد : « به خدا ! به دنبال تو نخواهم آمد » . - در آن صورت به خدا قسم ! تو را رها نخواهم كرد . ( 2 ) نزديك بود كه وضعيّت به روشن شدن آتش جنگ بينجامد ولى حرّ ، با آرامش به امام گفت : « من براى جنگ با شما دستورى ندارم ولى دستور داده شده‌ام كه از تو جدا نشوم تا اينكه تو را به كوفه برسانم . پس اگر نمىپذيرى ، راهى را در پيش گير كه تو را به كوفه وارد نكند و به مدينه بازنگرداند تا اينكه من به ابن زياد نامه بنويسم و تو نيز به يزيد يا ابن زياد نامه بنويسى ، شايد خداوند وضعى را پيش بياورد كه سلامت و عافيت - به جاى برخورد كردن با شما - روزى من باشد » . ( 3 ) آنان بر اين امر ، توافق نمودند و امام سمت چپ راه « عذيب و قادسيه » را در پيش گرفت ، كاروانش ، صحرا را درمىنورديد و حر ، به دقت به دنبال او بود و به شدت از وى مراقبت مىكرد « 1 » .
هامش
( 1 ) ابن اثير ، كامل 4 / 46 - 48 . طبرى ، تاريخ 5 / 401 - 403 .