بهترين پاداشى را كه به فرزندى به خاطر پدرش مىدهد ، عنايت فرمايد . . . » « 1 » .
( 1 )
روبهرو شدن با حرّ
موكب امام به « شراف » رسيد ، در آنجا چشمهء آبى وجود داشت ، امام به جوانانش دستور داد تا آب بگيرند و فراوان هم بگيرند ، آنان چنين كردند و سپس قافله به راه افتاد و صحرا را درمىنورديد كه ناگهان يكى از ياران امام تكبير گفت . امام از اين كار در شگفت شد و به او فرمود : « براى چه چيزى تكبير گفتى ؟ » .
- نخلها را ديدم .
مردى از ياران امام كه راه را قبلا رفته و با آن آشنا شده بود ، به وى گفت :
« در اينجا نخلى وجود ندارد ، آنچه مىبينى نيزهها و گوشهاى اسبان هستند » .
( 2 ) امام قدرى تأمل نمود و فرمود : « من نيز آن را مىبينم » امام دانست آنها پيشقراولان سپاه دشمن هستند كه براى جنگ با وى آمدهاند ، پس به يارانش فرمود : « آيا پناهگاهى نداريم كه به آن پناه بريم و آن را پشت سر خود قرار دهيم و تنها از يك طرف با دشمن روبهرو گرديم ؟ » يكى از يارانش كه وضعيّت راه را مىدانست ، به آن حضرت گفت : « آرى ، اين ذو حسم « 2 » در كنار تو است ، اگر به طرف آن در سمت چپ به روى و زودتر به آن برسى ، آنگونه است كه مىخواهى » .
( 3 ) كاروان امام به طرف آن حركت كرد ، ولى هنوز مقدار زيادى دور نشده بود
هامش
( 1 ) مقاتل الطالبيين ، ص 112 . الدر المسلوك ، ص 109 ، الفتوح 5 / 123 .
( 2 ) « ذو حسم » : به ضم حاء و فتح سين ، نام كوهى در آن منطقه است .