زندگى ، نوميد گشت و دستور داد تا ياران و كسانى را كه در طلب آسودگى به دنبال وى آمده بودند - نه براى حق - فراهم آورند ، آنگاه به آنها فرمود : « اما بعد :
پيروان ما از يارى ما دست كشيدهاند ، پس هر كس دوست دارد كه برود ، مىتواند حركت كند كه از ما بر او عهدى نباشد » .
( 1 ) مگسان اجتماع ، همان طمعورزانى كه به خاطر كسب غنايم به دنبال او آمده بودند ، از دور آن حضرت پراكنده شدند و ياران برگزيدهاش كه با وى از مكه آمده بودند ، همراه وى ماندند « 1 » . اگر حضرت حسين عليه السّلام در انديشهء ملك و سلطنت بود ، اين گونه به صراحت با كسانى كه به دنبالش آمده بودند ، اوضاع خود را در ميان نمىگذاشت ؛ زيرا آن حضرت به آنان اطلاع داد كه هر كس به وى ملحق شود ، منصب و يا مالى به دست نمىآورد ، بلكه به صحنههاى جهاد قدم مىگذارد و با رسيدن به شهادت ، رستگارى را از آن خود مىسازد . اگر آن حضرت ، از عاشقان سلطنت بود ، در آن ساعات سختى كه به شدت به ياور و دوستى كه از او دفاع كند ، نيازمند بود ، چنين مطالبى را اظهار نمىفرمود .
( 2 ) امام ، ياران و اهل بيتش را بارها نصيحت كرد كه او را رها كنند و اين تنها به خاطر اين بود كه آنان ، آگاهانه و با اطلاع كامل از وضعيت خويش ، وارد جنگ
هامش
( 1 ) ابن اثير ، تاريخ 4 / 42 . انساب الاشراف ، 3 / 379 . وسيلة المآل ، ص 189 . ابى الفداء ، تاريخ 1 / 190 ذهبى ، تاريخ اسلام 5 / 11 . و در روضة الاعيان فى اخبار مشاهير الزمان ، ص 67 آمده است ، هنگامى كه امام به مردم اجازه داد تا از اطراف وى متفرق شوند ، آنان پراكنده گشتند و جز 42 مرد از اهل بيتش ، كسى باقى نماند .
در تاريخ طبرى 5 / 399 آمده است : كسانى كه امام را از مدينه همراهى كرده بودند ، هنگامى كه امام كشته شدن عبد اللّه بن يقطر را به آنان خبر داد ، از دور او پراكنده شدند كه به نظر ما اين اشتباهى از طبرى است ؛ زيرا امام هنگام آمدنش از مكه ، بر مدينه نگذشته بود ، مگر اينكه مقصود وى كسانى باشند كه از مدينه به همراه وى تا مكه رفتند و يا در اثناى راه به آن حضرت ملحق شده بودند .