مىدهيم كه از همين جا مراجعت نمايى ؛ زيرا در كوفه نه ياورى دارى و نه پيروانى ، ما مىترسيم كه آنان بر ضد تو باشند » .
( 1 ) امام به فرزندان عقيل نگاه كرد و به آنان گفت : « نظر شما چيست ، مسلم كشته شده است ؟ » .
آن جوانان در حالى كه مرگ را ناچيز شمرده بودند ، برخاستند و گفتند : « نه به خدا بازنمىگرديم تا انتقام خود را بگيريم و يا آنچه را مسلم چشيد ، ما نيز بچشيم » .
امام گفتارى همچون سخن آنان گفت و فرمود : « زندگى بعد از اينان ، خيرى نخواهد داشت » « 1 » .
( 2 ) آنگاه امام عليه السّلام به اين شعر تمثّل جست :
سأمضي و ما بالموت عار على الفتى * اذا ما نوى حقا و جاهد مسلما
فان مت لم اندم و ان عشت لم الم * كفى بك عارا ان تذل و ترغما « 2 »
« خواهم رفت و از مرگ بر انسان ننگى نباشد اگر نيتش حق باشد و همچون يك مسلمان جهاد كند » .
« پس اگر بميرم پشيمان نگردم و اگر زنده بمانم ، سرزنش نمىشوم ، براى تو اى انسان ، ننگ بس است كه خوار و ذليل گردى » .
( 3 ) امام با چهرهاى برافراشته به پيش رفت ، در حالى كه يقين پيدا كرده بود كه به سوى فتحى مىرود كه همانند آن فتحى نباشد . او رفت تا با امانت و اخلاص ، رسالت خدا را ادا نمايد ، آنگونه كه جدش حضرت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پيش از او آن را ادا كرده بود .
هامش
( 1 ) الارشاد ، ص 75 .
( 2 ) الدر النظيم ، ص 548 - 549 .