مسلم بن عقيل و هانى بن عروه كشته شده بودند و آنها را ديد كه از پاهايشان ، در بازارها كشيده مىشدند . آنها با وى خداحافظى كرده و به سرعت آمدند و به امام پيوستند و هنگامى كه امام در ثعلبيه ، فرود آمد « 1 » ، به آن حضرت گفتند : « خداوند تو را رحمت فرمايد ! خبرى داريم اگر بخواهى به طور آشكارا با تو در ميان مىگذاريم و يا اينكه محرمانه به اطلاع مىرسانيم . . . » .
( 1 ) امام عليه السّلام به ياران خود تأملى فرمود و گفت : « با اينان ، رازى وجود ندارد » .
- « آيا آن سوار را كه شامگاه ديروز با او روبهرو گشتى ، ديدى ؟ » .
- آرى ، مىخواستم از او چيزى بپرسم » .
- « به خدا ما خبرش را براى تو گرفتيم و تو را از پرسش وى بىنياز ساختيم ، او مردى از خاندان ماست كه صاحبنظر ، با صداقت و خردمند است ، به ما گفت از كوفه خارج نگرديد ، مگر اينكه مسلم و هانى كشته شده بودند و آن دو را ديده است كه از پاهايشان در بازار كشيده مىشدند » « 2 » .
( 2 ) اين خبر ، همچون صاعقه ، بر علويان فرود آمد و آنان بر از دست رفتن بزرگشان به گريه افتادند ، آن محل از صداى گريه و زارى آنان به لرزه افتاد و اشكها چون سيل ، روان شدند « 3 » . حيله و خيانت كوفيان ، بر امام آشكار گشته آن حضرت يقين پيدا كرده بود كه وى به همراه آن برگزيدگان از اهل بيت و يارانش ، همان سرنوشتى را خواهند داشت كه مسلم به آن رسيده بود .
( 3 ) يكى از همراهان امام خطاب به آن حضرت گفت : « تو را به خدا سوگند
هامش
( 1 ) « ثعلبيه » ، از منازل راه مكّه به كوفه است بعد از شقوق و قبل از خزيميه ، آنجا دو سوم راه است ( معجم البلدان 2 / 78 ) .
( 2 ) الارشاد ، ص 74 .
( 3 ) الدر المسلوك 1 / 111 .