( 1 ) زهير ، با اكراه به سوى امام رفت ، طولى نكشيد كه به سرعت بازگشت در حالى كه چهرهاش مىدرخشيد و بسيار شادمان بود . سپس دستور داد تا خيمه و متاعش را در كنار بارگاه حضرت حسين عليه السّلام قرار دهند و به همسرش گفت :
« تو را طلاق گفتهام » .
( 2 ) ريحانهء رسول خدا ، چه رازى را با وى در ميان نهاده بود كه او اين گونه متحول شد ؟ آيا به وى وعدهء مال و منال داد ؟ اگر چنين وعدهاى به وى داده بود ، او همسرش را طلاق نمىگفت و با يارانش وداع آخرين را انجام نمىداد . . .
( 3 ) امام او را به شهادت و رستگارى در بهشت وعده فرمود و او را به ياد حديثى انداخت كه روزگارى طولانى بر آن گذشته و وى آن را فراموش كرده بود . . . زهير آن داستان را اين گونه براى همراهانش بازگو نمود :
« براى شما حديثى خواهم گفت : ما به « بلنجر » براى جهاد رفتيم ، خداوند پيروزى را نصيب ما كرد و غنايمى به دست آورديم و به آنها شاد گشتيم ، سلمان فارسى همراه ما بود ، به ما گفت : آيا به آنچه خداوند شما را پيروزى داده و غنايمى كه به دست آوردهايد ، خوشحال شدهايد ؟ گفتم : آرى . او گفت : هرگاه سرور جوانان آل محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ديديد از جنگ كردن در كنار وى بيش از غنايمى كه امروز به دست آورديد ، شادمان باشيد » « 1 » .
( 4 ) « ابراهيم بن سعيد » كه همراه زهير نزد امام عليه السّلام رفته بود ، روايت مىكند كه حضرت به وى فرمود : در كربلا كشته مىشود و سر مباركش را « زجر بن قيس » نزد يزيد خواهد برد به اميد آنكه جايزهاى از او به دست آورد ولى چيزى به وى
هامش
( 1 ) شيخ مفيد ، الارشاد ، 2 / 72 - 73 ، ابن اثير ، تاريخ 4 / 42 . انساب الاشراف 3 / 378 - 379 . الدر النظيم ، 547 - 548 .