( 1 )
همراه يكى از شيوخ عرب
هنگامى كه كاروان امام به « بطن العقبه » رسيد ، يكى از شيوخ عرب ، مقيم در آن محل ، نزد آن حضرت شتافت و به او گفت : « تو را به خدا سوگند مىدهم كه بازگردى ، تو به سوى نيزهها و لبهء شمشيرها مىروى ، اين كسانى كه تو را فراخواندند اگر تو را از جنگ بىنياز مىكردند و كارها را براى تو آماده مىساختند و تو بر وضعى بدون جنگ وارد مىشدى ، آن فكر خوبى بود و اما بر اين وضعى كه مىبينى ، من آن را براى تو مناسب نمىبينم » .
امام عليه السّلام فرمود : « آنچه گفتى بر من پنهان نيست ولى من شكيبا و صابر هستم تا اينكه خداوند كارى را كه انجام شدنى است ، به انجام رساند » « 1 » .
( 2 )
پريشانى حضرت زينب عليها السّلام
كاروان امام به حركتش ادامه داد تا اينكه به « خزيميه » رسيد - كه يكى از منازل حج بود - امام يك روز و يك شب در آنجا اقامت نمود تا از خستگى راه و زحمت سفر استراحت كند ، در حالى كه خواهرش بانوى بزرگوار بنى هاشم نزد وى شتافت به حالتى كه دامن بر زمين مىكشيد و قلبش از اندوه و غم ، پاره پاره مىگشت . وى با صدايى گريهآلود به برادر خود گفت : من هاتفى را شنيدم كه مىگفت :
الا يا عين فاحتفلى بجهد * فمن يبكى على الشهداء بعدى
على قوم تسوقهم المنايا * به مقدار الى انجاز وعدى
« اى چشم ! كوشا باش ، چه كسى بعد از من بر شهدا خواهد گريست » .
هامش
( 1 ) ابن صباغ ، الفصول المهمة ، ص 189 .