تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
( 1 ) امام ، نامه را به قهرمان بىهمتا « قيس بن مسهر صيداوى » سپرد ، او به سرعت راه را پيمود و بدون توجه به هيچ چيز ، حركت كرد تا اينكه به « قادسيه » رسيد به جايى كه گروهى از مأموران در آنجا براى بازرسى دقيق كسى كه به عراق وارد و يا از آن خارج مىگرديد ، قرار داده شده بودند ، مأموران او را دستگير نمودند قيس به سرعت نامه را پاره كرد تا مأموران از مفاد آن مطلع نشوند ، آنگاه او را تحت الحفظ ، همراه با پاره‌هاى نامه ، نزد ابن زياد ستمگر فرستادند . هنگامى كه نزد وى قرار گرفت ، ابن زياد به او گفت : - تو كيستى ؟ - مردى از شيعيان امير المؤمنين ، حسين بن على عليه السّلام هستم . - چرا نامه‌اى را كه همراه داشتى ، پاره نمودى ؟ - از ترس اينكه از مفادش مطلع شوى . - نامه از كيست و براى كيست ؟ - از حسين است ، براى جمعى از اهل كوفه كه نامهايشان را نمىدانم . ( 2 ) - آن ستمگر به خشم آمد و از حالت عادى خارج شده بر او فرياد كشيد : به خدا ! هرگز از نزد من دور نمىشوى مگر اينكه افرادى را كه اين نامه به آنها نوشته شده است به من معرفى كنى و يا اينكه بالاى منبر به روى و حسين و پدر و برادرش را ناسزا گويى تا از دست من نجات يا بى و يا اينكه تو را قطعه‌قطعه خواهم ساخت . قيس به وى گفت : « اين عده را من نمىشناسم ، اما لعن نمودن را انجام مىدهم » . ( 3 ) ابن زياد گمان كرد كه وى از نوع فرومايگان اهل كوفه است كه ماديات ، آنها را مىفريبد و مرگ ، آنان را مىهراساند و نمىدانست كه وى از آزادگان