كم دارع من جمعكم و حاسر * و بطل جندلته مغاور
« من فرزند عفيف پاك با فضيلت هستم ، عفيف ، بزرگ من است و من فرزند ام عامر هستم » .
« چقدر افراد زره پوشيده و بدون زره و چقدر از قهرمانان رزمآور را به خاك افكندهام » .
( 1 ) دخترش ، با سوز دل او را مخاطب قرار مىداد و مىگفت : « كاش مردى مىبودم و در برابر تو با اين فاجران قاتل عترت پاك ، مىجنگيدم » .
( 2 ) آنگاه دخترش به راهنمايى وى بر جنگجويان پرداخت و به او مىگفت :
« پدرم ! آنان از فلان طرف به سوى تو مىآيند ، آنان بر سر او ازدحام كرده و از هر طرف او را در محاصره گرفته ، دستگير نمودند و او را نزد ابن زياد بردند در حالى كه وى بر سر راه خود مىگفت :
أقسم لو يفسح لى عن بصرى * شق عليكم موردى و مصدرى « 1 »
« سوگند مىخورم كه اگر چشمانم بازشوند ، رفت و آمد من بر شما سخت مىشد » .
هنگامى كه روبهروى ابن زياد ستمگر قرار گرفت ، آن پليد به وى گفت :
« سپاس خداى را كه رسوايت ساخت » .
( 3 ) « ابن عفيف » در حالى كه او را به استهزا گرفته و ناچيزش شمرده بود ، به وى پاسخ داد : « به چه چيزى رسوايم ساخت ؟ » .
فرزند مرجانه مىخواست ، خونش را حلال شمارد ، لذا از او دربارهء عثمان پرسيد ، شايد از او بدگويى كند و او اين كار را وسيلهاى براى مباح ساختن
هامش
( 1 ) اللهوف ، ص 205 . بحار الأنوار 45 / 120 .