حرفى بر زبان آورد ؛ زيرا دهانها بسته شده ، زبانها لال گشته ، زندانها از بزرگان و نامآوران پر گرديده و همگان در برابر حكومت فرزند مرجانه ، تسليم شده بودند ، وقتى آن ستمگر مغرور ، به جامع اعظم آمد ، در آنجا كه اجتماعى عمومى برپا شده بود و نيروهاى مسلّح و ديگر افراد ملّت جمع شده بودند ، وى بالاى منبر رفت و شادى بزرگ خود را از آن پيروزى دروغين ، آشكار كرده گفت - و چه هولناك بود ، آنچه گفت - :
( 1 ) « سپاس خداى را كه حق و اهل آن را آشكار ساخت و امير مؤمنان يزيد و حزبش را نصرت بخشيد و دروغگو فرزند دروغگو ، حسين بن على و شيعيانش را كشت ! ! » .
( 2 ) اين سخنان را در اجتماعى بر زبان راند كه عدالت على و صداقت او را مىشناخت و سيرت فرزندش امام حسين را مىدانست و آن را به حق و صدق ، درخشنده يافته بود . اگر اين را در شام يا در سرزمين ديگرى مىگفت ، شايد توجيهى مىداشت ، ولى وى اين سخنان را در كوفه كه پايتخت اهل بيت بوده ، بر زبان راند ، هنوز آن پليد ، سخنانش را پايان نداده بود كه قهرمان انقلابى ، « عبد اللّه بن عفيف ازدى غامدى » بپاخاست ، وى نابينا بود و يكى از چشمانش را در جنگ جمل و ديگرى را در صفين ، همراه امام امير المؤمنين عليه السّلام از دست داده و پيوسته در مسجد به عبادت مشغول بود . او بر ابن زياد فرياد زد :
« اى فرزند مرجانه ! دروغگو فرزند دروغگو ، تو هستى و پدر تو و آنكه تو را حكومت داده و پدر او ، اى فرزند مرجانه ! آيا فرزندان پيامبران را مىكشيد و با كلام صدّيقان ، سخن مىگوييد ؟ » « 1 » .
هامش
( 1 ) انساب الاشراف 3 / 413 .