( 1 ) ابن زياد ، خشمگين و پريشان شد ، زيرا عبد اللّه ، باب مخالفت را بر او گشود و شكوه حكومتش را درهم كوبيد . آنگاه ، خشمگين از منبر پايين آمد و داخل قصر شد و اشراف و سرشناسان براى رفتن نزد وى سبقت گرفتند . وى گفت : « آيا ديديد كه اينان چه كردند ؟ » .
- « آرى » .
( 2 ) آنگاه به اهل يمن و آنان كه همراه وى بودند ، دستور داد تا ابن عفيف را دستگير كنند . « عمرو بن حجاج » به وى پيشنهاد كرد هر ازدى را كه در مسجد بود ، زندانى كنند كه همين كار را كردند ، در نتيجه ، اهل يمن به شدت با قبيلهء ازد ، درگير شدند و نبرد سختى ميان آنها جارى شد . ابن زياد ، به يكى از مأمورانش گفت : برو و ببين ميان آنان چه مىگذرد . وى به سرعت نزد آنان رفت و ديد جنگ ميان آنان برپاست ، به او گفتند : « به امير بگو تو ما را به سوى مردم بىاصل و نسب جزيره يا كفشدوزان موصل نفرستادهاى ، بلكه ما را نزد ازديان ، يعنى شيران بيشهها فرستادهاى ، آنان ، تخممرغى نيستند كه شكسته شوند و يا دانهء اسپندى كه بر آن پاى گذاشته گردد . . . » .
( 3 ) از ميان ازديان ، « عبد اللّه بن حوزهء والبى و محمد بن حبيب » كشته شدند و كشتگان از هر دو سوى ، فراوان گشتند ، ولى يمنيها ، بر ازديان ، نيرو يافتند و به سوى قلعهاى در پشت خانهء ابن عفيف رفته ، آن را شكستند و بر او يورش برده وارد خانهاش شدند او تنها مانده بود ، دخترش ، شمشيرى به وى داد و او ( كه نابينا بود ) به دفاع از خود پرداخت « 1 » در حالى كه رجز مىخواند و مىگفت :
انا ابن ذى الفضل العفيف الطاهر * عفيف شيخى و ابن أم عامر
هامش
( 1 ) انساب الاشراف 3 / 414 .