تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 416

مساهمون:

ص٤١٦
( 1 ) آن ستمگر ، از خود بىخود شد ؛ زيرا اين كلمات ، همچون صاعقه‌اى بر سر او فرود آمد ، پس همچون سگى هار ، با صدايى بلند فرياد كشيد : « اين كيست كه سخن مىگويد ؟ » . ( 2 ) - « من هستم كه سخن مىگويم اى دشمن خدا ! آيا ذرّيهء پاكى را مىكشيد كه خداوند پليدى را از آنان دور ساخته و ادعا مىكنى كه بر دين اسلام هستى ؟ كجاست فريادرس ؟ كجا هستند فرزندان مهاجرين و انصار تا از سرور ستمگرت انتقام گيرند « 1 » ؟ همان ملعون ، فرزند آن لعنت شده بر زبان محمد ، شكوه آن ستمگر درهم شكست و غرور شاديهايش بر باد رفت ، فريادها برخاست و مردم از هر سوى مسجد پيش آمدند تا آن گوينده را ببينند كه احساسات آنان را بيان كرده بود ؛ زيرا اين نخستين اعتراض علنى بر ضد نظام حاكم در مورد كشتن ريحانهء پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بود . ابن زياد ، در حالى كه به شدت خشمگين بود ، با تندى فرياد زد : « او را نزد من بياوريد » . مزدوران ، به سوى وى شتافتند تا او را بربايند ، ولى « ابن عفيف » به شعار خاندانش فرياد كشيد : « يا مبرور ! » . ( 3 ) در آن مجلس ، هفتصد نفر از افراد قبيلهء ازد ، حاضر بودند . آنان به سوى وى برخاسته ، او را نجات دادند و به منزلش بردند « 2 » و « عبد الرحمن بن مخنف ازدى » ، بر او خرده گرفته گفت : « واى بر غير تو ! خود و خاندانت را هلاك كردى ! » « 3 » .
هامش
( 1 ) اللهوف ، ص 204 . بحار الأنوار 45 / 119 . ( 2 ) انساب الاشراف 3 / 413 - 414 . ( 3 ) رياض الاحزان ، ص 57 .