خون او بسازد ، پس به وى گفت : « دربارهء عثمان ، چه مىگويى ؟ » .
( 1 ) آن قهرمان عظيم ، تيرهايى از منطق سرشار رها كرد و به او گفت : « تو را چه به عثمان ! بدى كرده و يا نيكى نموده ، صلاح داشته و يا تباه بوده باشد ، خداى تعالى ، ولىّ بندگانش مىباشد كه ميان آنان و عثمان به عدالت و به حق ، حكم مىكند ، ولى از من دربارهء پدرت و خودت و يزيد و پدرش سؤال كن » .
آن ستمگر ديد كه در برابر قهرمانى سختاراده قرار دارد ، پس به وى گفت : « ديگر چيزى از تو نمىپرسم تا مرگ را با غصههاى پىدرپى بچشى » .
( 2 ) « ابن عفيف » در پاسخ وى گفت : « سپاس خداى آفريدگار جهانيان را ، من پيش از آنكه مادرت تو را بزايد ، از خداوند مىخواستم كه مرا شهادت روزى فرمايد و از خداوند خواستم كه آن را به دست ملعونترين بندگانش و دشمنترين آنان نسبت به وى قرار دهد ، هنگامى كه چشمانم را از دست دادم ، از شهادت نااميد شدم ولى اينك خداى را شكر كه پس از نااميدى ، آن را روزىام ساخت و اجابت دعاى قديم مرا به من اطلاع داد » « 1 » .
( 3 ) آن پليد ، به خشم آمد و به جلادانش دستور داد تا گردنش را بزنند و او را در محل « سبخه » ، به صليب آويزند ، آنان نيز چنان كردند « 2 » .
زندگى اين قهرمان بزرگ كه حياتش را براى خدا بخشيده بود ، بدين گونه پايان يافت . وى ، در برابر منكر ، مقاومت كرد و با ستم ، مبارزه نمود و سخن حق را در تيرهترين و سختترين شرايط ، بر زبان آورد .
هامش
( 1 ) لهوف ، ص 205 - 206 . خوارزمى ، مقتل 2 / 53 - 55 .
( 2 ) انساب الاشراف 3 / 414 .