- « على بن الحسين » .
- « مگر خداوند ، على بن الحسين را نكشته است ؟ ! ( 1 ) امام عليه السّلام با آرامى به وى پاسخ داد : : « مرا برادرى به نام على بود كه او را كشتيد ، او در روز قيامت از شما طلبكار خواهد بود » « 1 » .
ابن زياد ، با وقاحت و بىشرمى به خشم آمد و بر امام فرياد كشيد : خداوند او را كشت ! امام با شجاعت كامل و پايدارى به وى پاسخ داد : « خداوند ، جانها را هنگام مرگ مىگيرد ، كسى را نباشد كه بىاذن خداى بميرد » .
( 2 ) زمين ، دور سر ابن زياد چرخيد و سختى گناه او را گرفت ، زيرا بر او گران آمده بود كه اين جوان اسير با اين روانى و حجت قوى و شاهد مثال آوردن از قرآن ، سخن بگويد . پس ، بر او فرياد كشيد : « جرئتى براى پاسخگويى به من دارى ! و هنوز براى تو چيزى باقى مانده است كه به من جواب دهى ! » .
آن پليد ناپاك بر يكى از جلادانش فرياد كشيد : « اين جوان را ببر و گردن او را بزن » .
( 3 ) حضرت زينب عليها السّلام ، آشفتهخاطر گشت و با شجاعتى كه از قدرت حكومت نمىترسيد ، امام را گرفت و او را در آغوش كشيده به فرزند مرجانه گفت : « اى پسر زياد ! آنچه از خونهاى ما ريختهاى تو را بس است ، آيا كسى را غير از اين باقى گذاشتهاى ؟ اگر مىخواهى او را بكشى ، مرا همراه وى به قتل برسان » .
آن ستمگر سرخورده گشت و با شگفتى گفت : « او را برايش رها كنيد ،
هامش
( 1 ) الحدائق الوردية 1 / 124 .