كيفر برساند ، ولى « عمرو بن حريث » او را نهى كرد و به او گفت : او زن است و به چيزى از گفتارش مؤاخذه نمىشود ، پس رو به وى كرد و گفت : « خداوند قلب مرا از طاغوت تو و سركشان اهل بيت شما آرامش بخشيد ! » .
( 1 ) از اين دلشادى و گستاخى ، غم و اندوه بر حضرت زينب چيره شد و در حالى كه قهرمانان برگزيدهء خاندانش را به ياد مىآورد كه در ميدانهاى نبرد شهيد شده بودند ، با اندوه فراوان گفت : « به جانم سوگند ! تو بزرگ خاندانم را كشتى و خانوادهام را نابود ساختى ، فرزندانم را از بين بردى و ريشهام را بركندى ، پس اگر اين كار تو را آرامش مىبخشد ، تو انتقام خود را گرفتهاى » .
( 2 ) فرزند مرجانه آرام شد و خشمش فرو نشسته ، گفت : « اين ، زنى مسجّعگو مىباشد ، به جانم كه پدرش مسجعگويى شاعر بود ! » .
حضرت زينب به وى پاسخ داد : « من از مسجعگويى روى برگرداندهام ، زن را به مسجعگويى چه كار ؟ » « 1 » .
اين زندگى چه دردناك و بىارزش است كه دختر وحى را نزد فرزند مرجانه ، اسير مىسازد و او در تحقير و توهين وى فراوان مىكوشد . اى روزگار ! اگر باقيماندهاى از آنچه بزرگواران را مىآزارد ، نزد تو باشد ، آن را بياور .
( 3 )
برخورد ستمگر ، با زين العابدين عليه السّلام
ابن زياد ستمگر ، به ديگر افراد اهل بيت عليهم السّلام نگاهى انداخت و امام زين العابدين عليه السّلام را ديد كه بيمارى ، وى را رنجور ساخته بود ، پس از او پرسيد : تو كيستى ؟
هامش
( 1 ) طبرى ، تاريخ 5 / 457 . اللهوف ، ص 200 - 201 .