تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
« بر روى زمين ، هيچ دور و نزديكى نمانده است كه از تو نزد من عزيزتر باشد ، اگر مىتوانستم كه سختى را از تو دور سازم با چيزى كه بر من از جانم عزيزتر باشد ، انجام مىدادم ، سلام بر تو ! من گواهى مىدهم كه بر راه هدايت تو و هدايت پدرت مىباشم » « 1 » . ( 1 ) سپس ، بر اردوگاه ابن سعد هجوم برد و از آنان خواست كه به جنگ وى بيايند ، ولى كسى به او پاسخ نداد ؛ زيرا همگى ترسيده بودند كه با او روبه‌رو شوند ؛ چون آنان او را از شجاعت‌ترين مردم مىدانستند ، بر يكديگر صدا مىزدند در حالى كه ترس ، دلهايشان را پر كرده و هراس ، رنگ از چهره‌هاشان گرفته بود ، آنها مىگفتند : « اين ، شير شيران است ، اين فرزند ابو شبيب است ، كسى از شما به سوى او خارج نشود . . . » . ابن سعد بر سپاهش فرياد زد : « او را با سنگ بزنيد » . ( 2 ) آنان سنگ برداشته و او را از هر سوى با سنگ زدند . هنگامى كه آن قهرمان ، ترس آنان و خودداريشان از روبه‌رو شدن با خود را ديد ، زره و كلاه‌خود خود را انداخت و همچون شير بر آنها تاخته بيش از صد سوار را از روبه‌روى خود دور مىساخت ، آنان از هر طرف به سويش حمله‌ور شدند و او را بر زمين افكندند و سر مباركش را از تن جدا نمودند ميان خود به اختلاف پرداختند ، هر كدام از آنان مدعى بود كه او را كشته است تا جايزه را به دست آورد ، ولى ابن سعد ، نپذيرفت كه يكى از آنان او را كشته باشد ، بلكه جماعتى از ايشان ، در قتل وى شركت نمودند « 2 » و اينسان بود كه زندگى اين قهرمان عظيم ،
هامش
( 1 ) طبرى ، تاريخ 5 / 444 . ( 2 ) طبرى ، تاريخ 5 / 444 .