« من جوان تميمى بجلى هستم كه دينم بر دين حسين بن على مىباشد » .
« اگر امروز كشته شوم و عملم اين باشد و آن عقيدهام ، با عملم روبهرو خواهم شد » .
( 1 ) وى خود را معرفى كرد و عقيدهاش را براى آنان بيان نمود كه وى بر دين حضرت حسين عليه السّلام ريحانهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است و در دفاع از عقيده و ايمانش ، مىجنگد .
( 2 ) او با عزمى استوار كه تحرك و هيجان را از تنهايى و غربت سرورش حضرت حسين عليه السّلام دريافت مىكرد ، به جنگ پرداخت به طورى كه دوازده نفر از آنان را كشت ، اين غير از كسانى بودند كه زخمى گشتند « 1 » آنگاه ، دشمنان خدا او را محاصره نمودند و به سوى او تيراندازى كردند و سنگ پرتاب نمودند تا اينكه دو بازويش را شكستند او ديگر نتوانست شمشير خود را به كار گيرد ، آنان به سوى او شتافتند و او را به اسارت نزد ابن سعد بردند .
ابن سعد به او گفت : « چه چيزى تو را واداشت كه با خود چنين كنى ؟ » .
وى بسان انسان مؤمن به پروردگار ، پاسخ گفت : « پروردگارم مىداند كه چه چيزى را مىخواستم » .
( 3 ) يكى از ياران ابن سعد ، روى به وى كرد و در حالى كه خون را بر چهره و محاسنش جارى مىديد ، به وى گفت : نمىبينى چه بر سر تو آمده است ؟
وى با استهزا و براى اينكه آنان را به خشم آورد ، گفت : « به خدا قسم ! از شما دوازده نفر را كشتم اين غير از كسانى است كه زخمى نمودم ، من خود را بر كارى كه كردهام سرزنش نمىكنم و اگر بازويى براى من مىماند ، مرا اسير نمىكرديد » .
هامش
( 1 ) خوارزمى ، مقتل 2 / 21 .