( 1 ) مورخان مىگويند : وى التماسكنان نزد امام رفت تا او را اجازه دهد كه در خدمت آن حضرت ، شهيد گردد .
امام به وى فرمود : « اى جون ! تو در طلب زندگى ، همراه ما گشتى ، تو از سوى من مجاز هستى » .
( 2 ) جون بر پاهاى امام افتاد و آنها را مىبوسيد ، اشكهايش بر گونهها جارى بود و مىگفت : « من در رفاه ، ظرفهاى شما را مىليسيدم ولى در سختى رهايتان كنم ، بوى من ناخوشايند و اصل و نسبم ناچيز و رنگم سياه است ، بهشت را بر من ببخش تا بدنم خوشبو گردد و اصل و نسيم شرافت پيدا كند و رنگم سفيد گردد ، نه و به خدا سوگند كه شما را ترك نما كنم تا اين خون سياهم با خونهايتان مخلوط شود . . . » « 1 » .
( 3 ) اين سخنان درخشان ، چه عظمتى را بيان مىكنند ؟ و جان او چه شرافتى را دربرداشت ؟ . . . رنگ سياهش ، درخشانتر و زيباتر از رنگهاى آن بردگان است ، او آزاده بود با آن بلندى همت و شرافت ذاتى كه دارا بود ، بوى وى خوشتر از بوى آنان بود و اصل و نسبش ، درخشان ، اهل كوفه خود ، در اصل و نسبشان بىهويت گشتند ؛ زيرا انسانيّت خود را ناآشنا شدند و لكهء ننگ و رسوايى براى همهء بشريت گشتند .
( 4 ) سخن جون ، منطق آزادگان را دربرداشت ؛ زيرا از انسانيت به دور است كه در سايهء امام ، در ايام رفاه ، بهرهمند باشد ، ولى در اين محنت سخت ، امام را رها كند ؛ زيرا وفادارى ، يكى از عناصر برترى هر فردى از ياران امام ابا عبد اللّه بر ديگر شهداى عالم بود .
امام به وى اجازه داد و او با افتخار پاى به ميدان نهاد در حالى كه رجز
هامش
( 1 ) ابن نما ، مثير الاحزان ، ص 63 .