ابرص پليد ، شمر بن ذى الجوشن برخاست و دست به شمشير خود برد و آن را كشيد .
( 1 ) نافع بر او فرياد كشيد : « اى شمر ! به خدا ! اگر از مسلمانان بودى ، بر تو گران مىآمد كه با خونهاى ما به ديدار خدا به روى ، ولى خداى را شكر كه مرگ ما را به دست بدان آفريدگانش ، قرار داد » .
( 2 ) آرى ، به خدا اگر نزد شمر ، اندكى از دين مىبود ، آن جنايات را مرتكب نمىشد ؛ زيرا تنها كسى به آنها دست مىزند كه رابطهاى با خدا ندارد .
آن فرومايه به سوى نافع رفت و گردنش را زد « 1 » و بدين گونه زندگانى اين قهرمان عظيم كه در دينش اخلاص داشت و در دفاع از فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مخلص و از عظيمترين مردان اسلام در استوارى در حق و صداقت در دفاع از آن بود ، به پايان رسيد .
( 3 )
عابس و شوذب
هنگامى كه قهرمان الهام يافته ، « عابس بن شبيب شاكرى » ، تنهايى امام ، و فراهم آمدن مردم كوفه براى كشتن آن حضرت را ديد ، به سوى يار جهادىاش « شوذب » ، غلام شاكر « 2 » رفت و به او گفت : « اى شوذب ! تصميم دارى چه كار كنى ؟ » .
( 4 ) شوذب برخاست تا آنچه از فداكارى و جانبازى در تصميم خود داشت را بيان كند ، پس گفت : « مىجنگم تا كشته شوم » .
هامش
( 1 ) ابن كثير ، تاريخ 8 / 184 ، انساب الاشراف 3 / 404 .
( 2 ) در زيارت رجبيه آمده است : « سويد ، غلام شاكر » . بحار الأنوار 101 / 341 .