و خشم هميشگى او مىگشتند .
( 1 ) حضرت سپس به سخنانش ادامه داده فرمود : « اى مردم ! نسب مرا بگوييد كه من كيستم ؟ سپس به خود بازگرديد و خود را سرزنش كنيد و ببينيد آيا كشتن من و شكستن حرمتم براى شما جايز است ؟ ! آيا من فرزند دختر پيامبرتان و فرزند وصى و عموزاده او نيستم و نخستين ايمانآورندهء به خدا و تصديق كنندهء پيامبرش دربارهء آنچه از خدايش آورده بود ؟ آيا حمزهء سيد الشهداء عموى پدرم نيست ؟ آيا جعفر طيار عموى من نيست ؟ آيا گفتار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در مورد من و برادرم به شما نرسيده است كه : « اين دو ، سروران جوانان اهل بهشت هستند » ، اگر مرا به آنچه مىگويم تصديق كنيد - كه آن حق است - به خدا ! به عمد دروغ نگفتم از آن وقت كه دانستم خداوند اهل آن را دوست نمىدارد و با آن ، گويندگانش را زيان مىرساند و اگر مرا تكذيب كنيد ، در ميان شما كسانى هستند كه اگر از آنها بپرسيد ، شما را آگاه مىسازند ، از جابر بن عبد اللّه انصارى ، ابو سعيد خدرى ، سهل بن سعد ساعدى ، زيد بن ارقم و انس بن مالك بپرسيد ، به شما خبر مىدهند كه اين گفتار را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در مورد من و برادرم شنيدهاند . آيا اين مانع شما از ريختن خون من نمىشود ؟ » ( 2 ) من سخنى مهربانتر و شيواتر از اين خطابه نمىشناسم كه هر خطيب با هر مقدار از قدرت بيان ، از گفتن چنين كلامى در چنين موضع هولناكى كه شيران در آن لال مىشوند و قهرمانان از سخن بازمىمانند ، ناتوان است . . . اين سخن شايستهء آن بود كه خردهايشان را به خود آورد و انقلابى فكرى و عملى در صفهايشان ايجاد كند زيرا حضرت از آنان خواست تا به خود آيند و به خردهايشان بازگردند - اگر مالك آنها باشند - تا در مورد او خوب بينديشند كه وى نوهء پيامبرشان و فرزند وصى او و نزديكترين خويشاوند به آن حضرت بود ،
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 219
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٢١٩