( 1 ) سپس امام ، فرماندهان سپاه را كه با نامههايشان آن حضرت را به كوفه دعوت نموده بودند صدا زد و فرمود : « اى شبث بن ربعى ! اى حجار بن ابجر ! اى قيس بن اشعث ! اى زيد بن حرث ! آيا براى من ننوشتيد كه ميوهها رسيده و باغها سبز گشته و تو وارد مىشوى بر سپاهى كه براى تو آماده گشته است » .
آن ضميرها از خيانت در پيمان و شكستن سوگندها شرم نداشتند ، پس همگى به دروغ روى آوردند و گفتند : « ما چنين نكردهايم ! ! » .
امام از آن گفتهء آنان در شگفت شد و به آنان فرمود : « سبحان اللّه ! آرى به خدا چنين كردهايد » .
امام از آنان روى برتافت و خطاب به همهء واحدهاى سپاه فرمود : « اى مردم ! اگر از من خرسند نيستيد ، بگذاريد كه از نزد شما به سوى جاى امنى از زمين بروم » .
( 2 ) « قيس بن اشعث » كه از شناختهشدگان به حيله و نفاق و از هرگونه شرافت و آزرمى به دور بود - و براى وى كافى است كه از خاندانى بوده كه هرگز فرد شريفى را تحويل نداده است - روى به آن حضرت كرد و گفت : « آيا فرمان عموزادگانت را نمىپذيرى ؟ آنان جز آنچه را دوست دارى چيزى به تو ارائه نخواهند داد و از آنان هيچ ناخوشايندى به تو نخواهد رسيد » .
( 3 ) امام به وى پاسخ داد : « تو برادر برادرت هستى ؟ آيا مىخواهى كه بنى هاشم ، بيش از خون مسلم بن عقيل از تو طلب كنند ؟ نه به خدا ! همچون فردى ذليل با آنها دست نخواهم داد و همچون بردگان ، پاى به فرار نخواهم گذاشت . « 1 »
اى بندگان خدا ! من از اينكه سنگسارم كنيد به پروردگار خود و پروردگار شما پناه
هامش
( 1 ) و در روايتى : « همچون بردگان اعتراف نمىنمايم » .