او سرور جوانان اهل بهشت است و در اين امر ، مصونيتى براى وى وجود دارد كه خونش ريخته نشود و حرمتش شكسته نگردد ، ولى آن لشكريانى كه اين منطق پرفيض را نمىفهميدند ، به جنايت روى آورده ، بر دلهايشان ابرى تيره از گمراهى سايه افكند و ياد خدا را از آنان دور گردانيده بود .
( 1 ) پليد ناپاك ، « شمر بن ذى الجوشن » كه از غرقشدگان در گناه بود ، روى به آن حضرت كرد و گفت : « او خدا را با حرف مىپرستد و نمىداند كه چه مىگويى ! » .
آن وجدان متحجرى كه باطل بر آن زنگار نشانده بود ، سخن امام را نمىفهميد و گفتارش را درك نمىكرد .
( 2 ) « حبيب بن مظاهر » به پاسخگويى او پرداخت و به او گفت : « به خدا من مىبينم كه تو خداوند را با هفتاد حرف مىپرستى ، من گواهى مىدهم كه تو راست مىگويى چون نمىدانى كه امام چه مىگويد ؛ زيرا خداوند بر قلب تو مهر زده است » .
( 3 ) امام به سخن خود ادامه داد و فرمود : « اگر دربارهء اين گفتار ، شك داشته باشيد ، آيا شك مىكنيد كه من فرزند دختر پيامبرتان هستم ؟ به خدا ! ميان شرق و مغرب ، پسر دختر پيامبرى در ميان شما و غير شما وجود ندارد ، عجبا ، آيا مرا در برابر كشتهاى از شما - كه من او را به قتل رسانده باشم - مىجوييد ؟ يا در برابر مالى كه آن را نابود كرده باشم ؟ يا در مقابل زخمى كه زده باشم ؟ » .
( 4 ) زمين در زير پايشان لرزيد و آنان سرگردان ماندند كه چه پاسخى به وى بدهند ؛ زيرا آنان شكى نداشتند كه وى فرزند دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و ريحانهء اوست و آنها از او طلبى ندارند از خون كسى كه كشته يا مالى كه از آنان نابود كرده باشد .
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 220
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٢٢٠