تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
نزديكى آن چادرى برپا شده ، روبه‌رويش نيزه‌اى را در زمين فرو كرده بودند كه نشانى از دلاورى و شجاعت صاحب آن چادر بود ، اسبى نيز در مقابل آن ديده مىشد . امام دربارهء صاحب آن خيمه پرسيد . به او گفته شد كه وى « عبيد اللّه بن حر » است . حضرت ، حجّاج بن مسروق جعفى » را براى ملاقات با وى مأمور ساخت . او نزد وى شتافت و عبيد اللّه بىمقدمه به او گفت : چه خبرى را آورده‌اى ؟ - خداوند كرامتى به تو هديه فرموده است . - آن چيست ؟ ( 1 ) - اين حسين بن على عليه السّلام است كه تو را به يارى خود فرا مىخواند ، پس اگر در خدمتش بجنگى پاداش مىبينى و اگر بميرى به شهادت رسيده‌اى . ( 2 ) - من از كوفه خارج نشده‌ام مگر از ترس اينكه حسين عليه السّلام به آن وارد شده و من در آنجا باشم و او را يارى نكنم ، زيرا در آنجا ، نه شيعيانى دارد و نه ياورانى كه همه به دنيا روى آورده‌اند جز آنكه خداوند او را نگهداشته است ! ( 3 ) حجّاج بازگشت و سخن او را به امام عليه السّلام رساند . امام عليه السّلام بر آن شد كه بر او حجّتى اقامه كند و او را از وضعى كه داشت ، آگاهى دهد ، پس همراه با برگزيده‌اى پاك از اهل بيت و يارانش به سوى او روان شد . ( 4 ) عبيد اللّه ، استقبالى شايسته از آن حضرت به عمل آورد و مقدمش را بسيار گرامى داشت ، در حالى كه هيبت امام او را در خود فرو برده بود ، او بعدها در آن باره چنين سخن به ميان آورد : « هرگز كسى را زيباتر و چشم‌گيرتر از حسين نديده بودم و هرگز دلم براى كسى آن‌گونه كه بر او دل سوزاندم ، نشكسته است هنگامى كه او را ديدم راه مىرفت و كودكان در اطرافش بودند ، به محاسنش نظر افكندم و آن را همچون