( 1 ) اشتر ، گفتار يك مؤمن را بر زبان آورد و گفت : « سبحان اللّه ! نه به خدا ! اين را دوست ندارم » .
- « آخر آنها گفتهاند يا دستور بده كه مالك نزد تو بيايد و يا اينكه با شمشيرهايمان تو را مىكشيم ! آن گونه كه فرزند عفان را كشتيم ! و يا اينكه تو را به دشمنت تحويل مىدهيم ! ! . . . » .
اشتر ، در حالى كه غم و اندوه بر او چيره شده بود ، مراجعت كرد ، اينك آرزوهايش بر باد رفته بود .
وى به سوى آنها رفت و آنان را به سختى سرزنش كرده و از آنها مىخواست كه او را بگذارند تا بر دشمنشان بتازد ؛ زيرا نصرت و پيروزى او نزديك شده بود .
آن مسخشدگان به گفتارش توجهى نكردند و بر خوارى و فرومايگى اصرار ورزيدند و به او گفتند : نه ، نه .
- « به من اندازهء يك تاخت اسب مهلت بدهيد ؛ زيرا به پيروزى اميدوار شدهام . . . » .
- « در آن صورت ما با تو در گناه شريك خواهيم بود . . . » .
( 2 ) اشتر ، به استدلال با آنان پرداخت و عقيدهشان را مورد انتقاد قرار داد و گفت : « به من بگوييد - اينك كه بزرگان كشته شده و فرومايگانتان بر جاى ماندهاند - چه وقت بر حق بوديد ؟ آيا آن وقت كه اهل شام را مىكشتيد و يا اينك كه از جنگ دست كشيدهايد و بر باطل هستيد و يا اكنون كه از جنگ خوددارى مىكنيد بر حق هستيد ؟ پس در اين صورت ، كشتگان شما كه منكر برترى آنها نيستيد و از شما بهتر بودهاند ، در آتش جهنم هستند » .
( 3 ) اين سخنان روشنگر ، جايگاهى نزد آنان نيافت و به او گفتند : اى اشتر ! ما را
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 90
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٩٠