آن وحشيان به انتقاد از امام برخاست و گفتند : « به خدا قسم ! نمىبينيم جز اينكه تو به او دستور دادى كه جنگ كند . . . » .
( 1 ) امام در برابر آنها به گرفتارى سختى مبتلا شده بود ، پس به آنها فرمود : « آيا ديديد كه من محرمانه با فرستادهام صحبت كردم ؟ مگر نه اين است كه آشكار و در حضور شما در حالى كه مىشنيديد ، با او صحبت كردم ؟ » آنان بر گمراهى خويش اصرار ورزيده گفتند : « به او پيغام ده كه به سوى تو بيايد و الّا به خدا قسم ! تو را عزل خواهيم كرد . . . » .
آنها تصميم به شرّ داشتند و نزديك بود كه به امام آسيبى برسانند و لذا آن حضرت دستور اكيد صادر كرد تا مالك از ميدان جنگ خارج شود .
( 2 ) مالك اجابت نمود و در حالى كه نيروهايش در هم كوبيده شده بود ، به سوى امام بازگشت و به يزيد كه فرستادهء امام بود ، گفت : « آيا براى برداشتن مصحفها بوده كه اين فتنه پيش آمده است ؟ » .
- آرى .
اشتر ، حيلهء ابن عاص را فهميد و گفت : « به خدا قسم ! وقتى قرآنها برداشته شدند ، گمان كردم كه اختلاف و تفرقهاى پيش خواهند آورد . اين پيشنهاد فرزند آن زن نادرست است . نمىبينى پيروزى را ؟ نمىبينى كه چه وضعى پيدا كردهاند ؟ نمىبينى كه خداوند براى ما چه مىكند ؟ آيا درست است كه اين را رها كنيم و از آن روى برگردانيم ؟ ! ! » .
( 3 ) يزيد ، از بحرانى بودن اوضاع و خطرهاى هولناكى كه امام را احاطه كرده است ، وى را آگاه نمود و گفت : « آيا دوست دارى كه تو در اينجا پيروز شوى ، در حالى كه امير المؤمنين در جايى كه هست ، گرفتار و به دشمنش تحويل داده شود ؟ . . . » .
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 89
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٨٩