زنند تا آنجا كه ما را به نخلهاى هجر برسانند ، بازهم بر اين عقيده هستم كه ما بر حق و آنها بر باطلند » .
( 1 ) راويان مىگويند : در يكى از روزهاى صفين ، وى صبح زود بر جاى نشست در حالى كه قلبش به ديدار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و ملاقات پدر و مادرش بسيار مشتاق گشته بود ، پس شتابان نزد امام رفت و از او اجازه خواست كه وارد نبرد شود تا شايد شهادت را روزى خود گرداند ، ولى امام اجازهء اين كار را به وى نداد و او همچنان از امام اجازه مىخواست ، امّا امام به اين كار راضى نمىشد و او بر امام اصرار مىنمود تا اينكه به وى اجازه داد و امام به شدت به سبب اندوه و حسرت بر عمار به گريه افتاد .
( 2 ) عمّار ، به سوى صحنههاى نبرد رفت در حالى كه نيروهايش فراوان بود و نشاط خود را بازيافته و از اينكه به سوى شهادت مىرفت ، شادمان و خوشحال بود و با صداى بلند مىگفت : « اليوم القى الاحبة ، محمّدا و حزبه . . . ؛ امروز عزيزان را ملاقات مىكنم ، محمّد صلّى اللّه عليه و آله و يارانش را . . . » .
( 3 ) پرچمدار دستهاى كه عمار در آن مىجنگيد ، « هاشم بن عتبهء مرقال » ، يكى از سواران مسلمين ، از اخيار آنان ، از بهترين دوستان امام و از خالصترين آنها بود و تنها يك چشم سالم داشت .
( 4 ) عمار ، به سوى او رفت و گاهى او را به سختى به سوى نبرد مىراند و به وى مىگفت : پيش برو اى اعور ! بار ديگر با نرمى بسيار به او مىگفت : پدر و مادرم فداى تو باد ! حمله كن . هاشم مىگفت : خداوند تو را رحمت كند اى ابو اليقظان ! تو مردى هستى كه جنگ را سبك مىشمارى و من ، همچون خزيدن پيش مىروم شايد به آنچه مىخواهم برسم ، سرانجام ، هاشم به تنگ آمد و در حالى كه اين رجز را مىخواند ، يورش برد :
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 82
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٨٢