مىخواهم به او وصيت كنم « 1 » .
آن ستمگر به وى اجازه داد تا وصيت كند .
( 1 )
وصيّت نامهء مسلم
مسلم به مجلس ابن زياد نگاه كرد و « عمر بن سعد » را ديد و خواست كه وصيتش را به او بگويد ، پس به وى گفت : « در مجلس ، هيچ قريشى جز تو را نمىبينم « 2 » ، من نيز به تو حاجتى دارم كه محرمانه است . . . » « 3 » .
( 2 ) فرزند زياد به خشم آمد ؛ زيرا مسلم او را از قريش نفى كرد و ملحق كردن وى به بنى اميه را باطل ساخت ؛ زيرا وى آن نسب چسبانده شده را باطل نمود كه به گواهى ابو مريم خمّار ثابت شده بود ، فرزند زياد نتوانست چيزى بگويد .
( 3 ) فرزند سعد از پذيرفتن درخواست مسلم خوددارى كرد تا اربابش ، پسر مرجانه را خشنود سازد و دوستىاش را به دست آورد . فرزند زياد سستى و سرسپردگىاش را متوجه شد و آن را در دل پنهان ساخت و ديد وى شايستگى دارد كه نامزد فرماندهى نيروهاى مسلّح خويش براى اعزام به جنگ با ريحانهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سازد .
( 4 ) فرزند زياد ، به عمر بن سعد دستور داد تا نزد مسلم برود كه وصيتش را به وى بگويد : فرزند سعد برخاست و نزد مسلم رفت ، مسلم چنين به وى وصيت كرد :
هامش
( 1 ) الفتوح 5 / 97 - 99 .
( 2 ) جواهر المطالب فى مناقب الامام على بن أبي طالب ، ص 2 / 268 .
( 3 ) ابن اثير ، تاريخ 4 / 34 . الارشاد ، 2 / 61 .