خلاصه سرنوشت اين شد كه مسلم از آب محروم بماند و تشنه از دنيا برود ، همان گونه كه عموزادهاش ، ريحانهء پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سيد جوانان اهل بهشت نيز بر اين حال بوده است .
( 1 )
همراه با فرزند زياد
عظيمترين مصيبتى كه بر مسلم وارد شد ، اين بود كه به اسارت نزد آن ناپاك ، فرزند مرجانه برده شود ، او دوست داشت به زمين فرو رود ولى در برابر وى نايستد ، اما سرنوشت چنين خواست كه بر او وارد شود ، وى در حالى كه مأموران در اطرافش بودند ، بر او وارد شد ولى آن قهرمان ، اعتنايى به فرزند زياد نكرد و توجهى به وى ننمود ، پس بر مردم سلام كرد و بر او سلام ننمود . نگهبان كه از فرومايگان كوفه بود ، بر او اعتراض كرد و گفت : « چرا بر امير سلام نمىكنى ؟ » ( 2 ) مسلم ، او و اميرش را حقير شمرد و بر او بانگ زد : « ساكت باش ، تو را مادر مباد ! تو را چه به حرف زدن ، به خدا ! او براى من امير نيست تا بر او سلام كنم » .
چگونه فرزند مرجانه بر مسلم ، سرور آزادگان و يكى از شهداى راه كرامت و انسانيّت امير باشد ؟ وى بر آن مسخشدگانى كه جز سرسپردگى و ننگ و عار ، چيز ديگرى را نمىشناسند ، امير است .
( 3 ) آن طاغوت از بىاعتنايى و تحقير مسلم نسبت به وى و جفاكارىاش سخت ناراحت شد و بر او فرياد كشيد : « باكى بر تو نيست ، سلام كنى يا سلام نكنى ، تو كشته مىشوى » .
آن طاغوت جز ريختن خون محترم ، چيزى در سر نداشت ، فكر مىكرد