و سرمستى پيروزىاش از هم گسيخت ، راهى براى خاموش كردن خشم خود نيافت جز اينكه عترت پاك را ناسزا گويد لذا شروع به دشنام به على ، حسن و حسين كرد كه مسلم در برابرش برخاست و به وى فرمود : « تو و پدرت از آنها به دشنام سزاوارتريد ، هر چه مىخواهى فرمان ده ، ما اهل بيتى هستيم كه بلا بر ما قرار داده شده است » « 1 » .
( 1 ) مسلم ، تا آخرين رمق از زندگى خويش ، بلند همت باقى ماند و خطرها را با شجاعتى عظيم استقبال نمود و در دفاع و منطقش در برابر فرزند مرجانه نمونهاى از قهرمانهاى كم نظير بود .
( 2 )
به سوى رفيق اعلى
اينك وقت آن فرا رسيده كه رهبر بزرگ ، پس از آنكه رسالت خود را با ايمان و اخلاص ادا كرده بود ، از اين زندگى منتقل گردد ، در حالى كه شهادت ، به دست مسخشدهء ناپاك ، فرزند مرجانه به او روزى شده بود .
فرزند زياد ، « بكير بن حمران » را كه مسلم به وى ضربه زده بود ، براى كشتن وى مأمور كرد و به وى گفت : « مسلم را بگير و او را به بالاى كاخ ببر و با دست خود ، گردنش را بزن تا بدين وسيله ، سينهء تو بهتر انتقام گرفته باشد » .
( 3 ) مسلم ، به فرزند اشعث كه به وى امان داده بود ، نگاه كرد و گفت : « اى فرزند اشعث ! به خدا ! اگر تو مرا امان نمىدادى ، تسليم نمىشدم ، برخيز و با شمشيرت از من دفاع كن » .
هامش
( 1 ) الفتوح 5 / 102 - 103 . و در تاريخ ابن اثير 4 / 35 و ارشاد 2 / 63 آمده كه مسلم بعد از اينكه پسر زياد وى را دشنام گفت ، ديگر با وى سخن نگفت .