نيافت تا بدان پناه برد ، جز اينكه از سخنان جعلى دروغين استفاده كند كه كالاى آن ستمگر و كالاى پدرش در گذشته بوده است ، لذا وى مسلم را به آنچه از آن برى بوده است ، متهم ساخت و گفت : « اى فاسق ! آيا در مدينه شراب نمىخوردى ؟ » .
( 1 ) مسلم بر او فرياد زد : « به خدا ! به شرابخوارى آن كسى شايستهتر است كه نفس حرام شده را مىكشد ، در حالى كه به لهو و لعب مشغول است و گويى كه چيزى را نشنيده است » .
( 2 ) آن طاغوت نظر خود را تغيير داد و دانست كه اين دروغها فايدهاى برايش ندارد ، لذا به مسلم گفت : تو آرزومند چيزى بودى كه خداوند ميان تو و ميان آن حايل شد و آن را براى اهلش قرار داد .
مسلم با استهزا و تمسخر نسبت به گفتهاش ، پرسيد : اهلش كدامند ؟
- يزيد بن معاويه .
- خداى را شكر ، خداوند به عنوان حاكم ميان ما و شما كافى است .
- آيا گمان مىكنى كه چيزى از اين حكومت براى تو باشد ؟
- نه به خدا ! اين گمان نيست ، بلكه يقين است .
- خداوند مرا بكشد ، اگر تو را نكشم .
( 3 ) - تو هيچگاه بدى كشتن و زشتى قطعهقطعه كردن و پليدى درون را فرو نمىگذارى ، به خدا ! اگر ده نفر از آنان كه بر آنها اعتماد دارم ، همراه من بودند و مىتوانستم آبى بنوشم ، مدّتى طولانى مرا در اين قصر مىديدى ، ولى اگر تصميم بر كشتن من دارى ، مردى از قريش را برايم حاضر كن تا آنچه را
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 507
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٥٠٧