( 1 ) مسلم كه مىخواست اين انسان مسخشدهء دور از سادهترين ارزشهاى انسانى را بشناسد ، روى به او كرد و گفت : « تو كيستى ؟ » .
وى افتخاركنان به اين كه از عمّال و نوكران حكومت اموى است ، گفت :
« من كسى هستم كه حق را شناخته ولى تو آن را ترك كردهاى ، كسى كه به امّت و امام وفادارى كرده ولى تو خيانت نمودهاى ، كسى كه شنيد و اطاعت كرد ولى تو نافرمان شدهاى ، من مسلم بن عمرو هستم » .
( 2 ) كدام حق را اين باهلى شناخته ؟ و كدام وفادارى را اين فرومايهء ستمكار ، در حق امت عمل كرده است ؟ وى كه در باطل ، غوطهور و در گمراهى فرو رفته است ، نهايت افتخارش اين است كه به خدمت فرزند مرجانه ادامه مىدهد كه خود صفحهاى از ننگ و رسوايى انسانيت در همهء مراحل تاريخ مىباشد .
( 3 ) مسلم با منطق پرفيضش به وى پاسخ داد و گفت : « مادرت عزادار باد ! چه ستمگر و تندخو و سنگدل و بىرحم هستى ؟ ! ! اى فرزند باهله ! تو به آب جوشان و جاودانگى در آتش جهنم ، از من شايستهترى » .
( 4 ) عمارة بن عقبه « 1 » از ستمكارى و سنگدلى باهلى ، شرم كرد و آب خنكى طلبيد و آن را در ظرفى ريخت ، مسلم آن را گرفت ولى هر چه خواست بنوشد ، آن جام پر از خون مىشد ، اين كار را سه بار تكرار كرد ، پس در حالى كه دلش از تشنگى آب شده بود ، گفت : « اگر از روزى مقسوم من بود ، آن را مىنوشيدم » « 2 » .
هامش
( 1 ) در ارشاد ، ص 2 / 60 آمده است : « عمرو بن حريث » غلام خود را فرستاد و او كوزهاى آورد كه دستمالى و ظرفى بر روى آن بود ، پس در آن جام آب ريخت و به وى گفت : بنوش .
( 2 ) ابن اثير ، تاريخ 4 / 34 .